جستجو در انجمن‌ها

(جستجو‌ی پیشرفته)

آمار انجمن
» کاربران: 243
» آخرین کاربر: vathrellin
» موضوعات انجمن: 30
» ارسالهای انجمن: 34

آمار کامل

کاربران حاضر
ما 9 کاربر حاضر در انجمن دارید
» 0 کاربر عضو | 9 مهمان

آخرین موضوعات
مرکز تخصصی روانشناسی
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: admin
18-08-2018, 06:46 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 307
صنعت چاپ ایران و چشم اندا...
انجمن: گفتگوی آزاد
آخرین‌ارسال: چاپ بروشور بهرنگ
20-05-2018, 05:07 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1,310
ليست ذخيره آزمون نمونه دو...
انجمن: معرفی سایت
آخرین‌ارسال: bhrprn
19-05-2018, 12:35 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1,512
farmacia viagra senza ric...
انجمن: آتلیه عکاسی
آخرین‌ارسال: IngaDon
09-05-2018, 06:11 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1,087
cialis trazodon
انجمن: آتلیه عکاسی
آخرین‌ارسال: KashanovaDon
08-05-2018, 03:04 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 345
سئو و بهینه سازی وب سایت ...
انجمن: سئو و بهینه سازی
آخرین‌ارسال: ghatar
07-05-2018, 08:31 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1,249
پاور بانک فست شارژ شیائوم...
انجمن: موبایل
آخرین‌ارسال: mr.mousa
21-04-2018, 03:05 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 1,475
راهنمای سفر به استانبول ف...
انجمن: اماکن گردشگری
آخرین‌ارسال: hmseo
21-04-2018, 11:32 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 963
Adidas tennis clothes
انجمن: موبایل
آخرین‌ارسال: WilliamkuHap
19-04-2018, 04:09 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 281
sample af adpe policy let...
انجمن: موبایل
آخرین‌ارسال: WilliamkuHap
16-04-2018, 03:21 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 311

 
  نقد فیلم On Body and Soul
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 17-03-2018, 09:09 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

فیلمِ On Body and Soul «در جسم و جان» آخرین ساخته‌ی ایلدیکو ایندی مجارستانی است. روایتی عاشقانه در بستر کشمکش میان رویا و واقعیت که توانست جایزه‌ی خرس طلایی برلین را از آن خود کند و جزو نامزد‌های بهترین فیلم خارجی اسکار 2018 هم بود. فیلم به نوعی از همان ابتدا قرارداد دو فضایش را می‌گذارد. در صحنه‌ی ابتدایی، گوزنی نر را می‌بینیم که در جنگلی برفی به سمت یک گوزن ماده می‌رود و سرش را روی سر او می‌گذارد. سپس هردو گوزن از قاب خارج شده و عنوان فیلم نقش ‌می‌بندد. بلافاصله پس از عنوان بندی، به فضای بی رحم و آزاردهنده‌ی کشتارگاه برش زده می‌شود تا موقعیت مکانی و فضاسازی قصه‌ای را که قرار است روایت شود دریابیم. فیلمساز با این شروع، مخاطب را آماده‌ی دنبال کردن موازی دو عالم خیال و واقعیت می‌کند و همانطور که از عنوان‌ بندی فیلم بر‌می‌آید، بیراه نیست که بگوییم جسم استعاره‌ای از دنیای واقعی و روح استعاره‌ای از دنیای خیال است و فیلمساز مسیری میان این دو را طی می‌کند. آندره مدیر امور مالی کشتارگاه است و ماریا به عنوان ناظر کیفی به تازگی با آنها همکاری می‌کند.

بیراه نیست که بگوییم جسم استعاره ای از دنیای واقعی و روح استعاره‌ای از دنیای خیال است و فیلمساز مسیری میان این دو را طی می‌کند
یکی از نقاط قوت مهم فیلم شخصیت پردازی آن است و بهترین روش شخصیت پردازی (همان گونه که رابرت مک گی در کتاب داستان می‌گوید) معرفی از زبان دیگران است. معرفی از زبان دیگران شیوه‌ای غیرمستقیم و هوشمندانه است که کنجاوی مخاطب را درباره‌ی شناخت هرچه بیشتر شخصیت به همراه دارد. از لحظه‌ی ورود ماریا به سالن غذاخوری کشتارگاه، دیالوگ‌هایی درباره‌ی ویژگی‌های او بین آندره و همکارش شکل می‌گیرد. همکار آندره از استخدام او ناراضی است چرا که ماریا در مصاحبه‌اش خیلی مغرور و خشک رفتار کرده و حتی حساسیت‌هایی روی بردن نامش دارد. با این مقدمه چینی از شخصیت ماریا در سکانس بعد شاهد رویارویی او و آندره هستیم و حال مخاطب آماده ‌است ویژگی‌هایی را که درباره‌ی ماریا شنیده در رفتار او ببیند. در این سکانس و به خصوص سکانس‌هایی که ماریا در خانه با دو نمکدان یا دو اسباب بازی، نحوه‌ی برخوردش با آندره را بازسازی می‌کند، متوجه می‌شویم که ارتباط برقرار کردن برای ماریا یک درگیری اساسی است و گرایش‌هایی از اوتیسم هم در او دیده می‌شود. در واقع هسته‌ی مرکزی اوتیسم، اختلال در ارتباط است و دلبستگی‌های زیاد به اشیا و پاسخ‌های غیر معمول ماریا به دیگران بر این اختلال او صحه می‌گذارند. کمی پیش می‌رویم تا به سکانس کشتار یک گاو که تمام مراحل آن را با جزییات شاهد هستیم برسیم. فیلمساز دوربین را دقیقا در نقطه نظر تماشاگر قرار داده تا بی پروا شاهد ذبح کردن یک گاو باشند و این درخدمت همان رگه‌های دردناک واقعیت است که در ابتدای مطلب به آن اشاره شد. همچنین رنگ قرمز در فیلم کارکردی از جنس همان رویا و واقعیت دارد. رنگ لباس کارکنان کشتارگاه قرمز است و در کنار خون‌هایی که مدام ریخته و پاک می‌شوند تقارن می‌یابد. از سوی دیگر رنگ قرمز نماد عشقی است که بین ماریا و آندره از جنس عالم خیال شکل می‌گیرد.
 ماریا شخصیتی دقیق، حساس و دارای اختلال ارتباطی به همراه آندره، مدیری که یک دستش فلج است و محیط کارش روحیه و احساسات او را تحت تاثیر قرار داده (به گونه‌‌ای که حتی دیگر نمی‌تواند سری به قسمت کشتار گاو‌ها بزند و از نزدیک به وضعیت آن قسمت رسیدگی کند) در ادامه باخبر می‌شوند که ضعف‌هایشان را در عالم رویا به همراه ندارند و رابطه‌ی نزدیکی را دنبال می‌کنند که سایه بر واقعیتشان می‌اندازد. پس از گذشت یک چهارم فیلم، پلیس برای تحقیقاتی مبنی بر داروی جفت‌گیری حیوانات که ظاهرا از کشتارگاه مفقود شده به آنجا می‌آید. آندره حدسی از اینکه کار کدام یک از همکارانش می‌تواند باشد ندارد و پلیس پیشنهاد می‌کند تمام افراد کشتارگاه به یک روانشناس مراجعه کنند. یک داستان فرعی دقیق که  درخدمت رمزگشایی ادامه‌ی فیلم است. ماریا و آندره هردو به سوال روانشناس مبنی بر اینکه اخرین خوابی که دیده‌اند چه بوده، پاسخی کاملا یکسان می‌دهند. این اتفاق نقطه‌ی شروع تغییرات در رابطه آنها است. پس از آن مدام در محل کار درباره‌ی خواب یکدیگر سوال می‌کنند. حتی جایی که آندره وانمود می‌کند که دیشب خوابی ندیده است و ماریا ازسر میز او بلند می‌شود چرا که تنها دلیل برای ادامه‌ی روند تغییرات ماریا همین خواب مشترک است. رفته رفته به این موضوع پی می‌بریم که این دو با وجودی که در عالم خیال هرشب کنار هم هستند اما در عالم واقعیت نمی‌توانند رابطه‌ی خود را آنگونه که می‌خواهند پیش ببرند. شاید بد نباشد اشاره‌ای هم به نظریه‌ی فروید درباره‌ی خواب داشته باشیم. فروید معتقد بود محتوا و معنای خواب‌ها ریشه در خواسته‌ها و آرزوهای سرکوب شده‌ی انسان دارد. آرامشی که فرد گاهی در رویایش حس می‌کند ناشی از بروز همین خواسته‌های سرکوب شده است. نبود یک زن و رابطه‌ی عاشقانه در زندگی آندره و همچنین نبود یک رابطه‌ی موفق در زندگی ماریا، نشانه‌هایی است که بروز چنین رویاهایی را در خواب این دو محتمل می‌سازد.

فیلمی که روندش بر اساس نزدیک شدن دو شخصیت به یکدیگر است، این نزدیک شدن را در کارگردانی هم شاهد هستیم
فیلم با تدوین موازی برای به نمایش گذاشتن انزوای ماریا و آندره در محل خانه‌شان پیش می‌رود تا اینکه آندره درخواست گرفتن شماره تلفن ماریا را می‌کند. گرفتن شماره تلفن به عنوان یکی از راه‌های پیشبرد ارتباط در دنیای امروز برای ماریا هنوز شناخته شده نیست و او حتی تلفن هم ندارد. داشتن تلفن همراه به عنوان یکی از المان‌های متضاد شخصیت ماریا، جرقه‌ی تغییرات اساسی او را می‌زند. پس از درخواست آندره، برای اولین بار شاهد آن هستیم که ماریا با یک روانشناس مشکلاتش را در میان ‌گذاشته و سعی در بهبود وضعیت خود دارد. این سیر در خدمت آن است که شخصیت‌ها در فیلمنامه برای تغییر، دست به اقدام بزنند و منفعل نباشند. هرچه بیشتر از فیلم می‌گذرد ما به شخصیت‌ها نزدیکتر می‌شویم. در واقع در فیلمی که روندش بر اساس نزدیک شدن دو شخصیت به یکدیگر است، این نزدیک شدن را در کارگردانی هم شاهد هستیم. هرچه فیلم جلوتر می‌رود، اندازه نماها برای دو شخصیت اصلی بسته‌تر می‌شوند، دوربین به آنها نزدیک‌تر است یا به طور نمونه، در سکانسی که ماریا و آندره منتظر قطار هستند، اندازه نما به گونه‌ای است که  فاصله‌ی میان آندره و ماریا را می‌بینیم اما آندره به طرف ماریا حرکت می‌کند و این فاصله را کم ‌می‌کند چرا که دقیقا همان نقطه‌ای است که پی به خواب مشترکشان برده‌اند. همچنین موسیقی راز آلود فیلم در خدمت تعلیق میان رابطه‌ی این دو شخصیت است که رفته رفته پازل شخصیتشان کامل می‌شود. ناگفته نماند فیلمنامه‌ی فیلم ایراداتی هم دارد که اگر برطرف می‌شد بر قدرت فیلم می‌افزود. به عنوان مثال اگر سکانس ملاقات دختر آندره با پدرش را از فیلم حذف کنیم لطمه‌ای به آن نمی‌زند. همین طور ماجرای گم شدن دارو به نظر می‌رسد بیشتر برای رمزگشایی خواب مشترک ماریا و آندره طراحی شده بود و دیگر ادامه‌ دادن آن برای مخاطب اهمیتی ندارد.
دانلود زیرنویس فارسی
سی دقیقه پایانی فیلم شاهد تغییرات اساسی هستیم. از جایی که آندره به خانه‌ی ماریا می‌آید و ماریا بنا به دلایلی تصمیم خود را می‌گیرد تا وجوه سرکوب شده‌ی شخصیتش را رها سازد. او به توصیه‌ی روانشناسش سعی می‌کند موسیقی عاشقانه گوش دهد یا حتی خود را نوازش کند. یا صحنه‌ی خلوت ماریا با عروسکش ما را به یاد اقدامی که نینا در فیلم قوی سیاه

(Black Swan) به توصیه مربی رقصش انجام می‌دهد تا وجه اغواگر خود را آزاد کند، می‌اندازد. پس از تلاش‌های ماریا و به دست آوردن موفقیت‌های نسبی‌اش در این مسیر از جمله یافتن یک موسیقی عاشقانه، این بار آندره است که حس می‌کند موجب آزار ماریا شده است و از او می‌خواهد رابطه‌شان در حد یک دوست بماند. ماریا که تلاش‌هایش را بیهوده یافته است تلاشی برای متقاعد کردن آندره انجام نمی‌دهد. در سکانس اقدام به خودکشی ماریا، دوربین به شکلی است که سعی دارد افسارگسیختگی شخصیت او را القا سازد. البته این خودکشی پس از تلفن آندره ختم به خیر می‌شود. دکوپاژ این صحنه در خدمت آن است که مانع هرگونه برانگیخته شدن احساس مخاطب شود. پلان‌های طولانی از نگاه ماریا و آندره به هم (که نگاهی فارغ از احساس است) شالوده‌ی اصلی این سکانس را دربر گرفته است. شاید برخی انتظار داشتند که فیلم در پایان این سکانس تمام شود اما ایلدیکو ایندی حرفی کنایه‌ آمیز در آخر فیلمش دارد. در سکانس پایانی شاهد دو شخصیت کاملا تغییر یافته هستیم. زوجی که دیگر به آن چیزی که می‌خواستند رسیدند. پایان کنایی آنجا است که آندره به ماریا می‌گوید یادش نمی‌آید دیشب چه رویایی دیده است و ماریا در جوابش می‌گوید اصلا رویایی ندیده است. تصویر رویایشان این بار بدون گوزن محو می‌شود. به راستی آیا جز این است که عشق فقط در مسیر انتظار وصل جریان دارد و خیال انگیز است و به هنگام وصل دیگر به واقعیت می‌رسد و خبری از رویای مشترک نیست؟

چاپ این بخش

  نقد انیمیشن Coco
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 16-03-2018, 12:09 AM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

بعضی‌وقت‌ها از بعضی فیلم‌ها نه به خاطر اینکه فیلم‌های بدی هستند، که به خاطر اینکه فیلم‌های بهتری نیستند شاکی می‌شوم. استودیوی پیکسار با جدیدترین فیلمش «کوکو» (Coco)، من را در چنین موقعیتی قرار داده است. موقعیتی که شخصا آن را یکی از وحشتناک‌ترین موقعیت‌هایی که یک منتقد می‌تواند در آن قرار بگیرد می‌دانم. تقریبا اکثر اوقات احساس و واکنشِ واضحی به اکثر فیلم‌ها دارم. طوری می‌توانم آدرسِ احساسی را که دارم بدهم که حتی کسانی که آن شهر و محله را نمی‌شناسند هم با کمی حوصله کردن می‌توانند آن را پیدا کرده و پس از پشت سر گذاشتن چندین کوچه‌پس‌کوچه‌ی تودرتو و سردرگم‌کننده، یکراست خودشان را جلوی در خانه‌ی مدنظر پیدا کنند. مهم نیست احساسم بهشان منفی است، مثبت است یا ترکیبی از این دو. مهم نیست چقدر در تبدیل کردن حسم به کلماتِ دیجیتالی و انتقال آن به دیگران حرفه‌ای هستم. مهم این است که احساس می‌کنم حداقل می‌توانم تکلیف فیلم را برای خودم روشن کنم. بنابراین همه‌چیز با منظم کردن افکارم و کوبیدن انگشتانم روی کیبورد ختم به خیر می‌شود. این‌جور مواقع آدم از بیان افکارش درباره‌ی فلان فیلم چنان احساس آزادی و آرامشی می‌کند که به‌طرز غیرقابل‌توصیفی لذت‌بخش است. اما هر از گاهی سروکله‌ی فیلم‌های «چغر و بد بدنی» پیدا می‌شوند که کوبیدن آنها به زمین و ضربه فنی کردنشان همچون کارِ غیرممکنی به نظر می‌رسد. نوشتن درباره‌ی آنها نه لذت‌بخش و جذاب، که چیزی جز کلنجار رفتن و سر و کله زدن با خودم نیست. این‌جور مواقع از هر بهانه‌ای برای عقب انداختنِ تحویل دادن نقد آنها استفاده می‌کنم. این فیلم‌ها مثل بسته شدن تله‌ی خرسی به دور ساق پای آدم و فرو رفتن تیغ‌های فلزی آن در عمقِ استخوان خسته و یخ‌زده‌تان در وسط برف و کولاک می‌ماند. هرچه آرواره‌های تله را برای فرار کردن از هم جدا می‌کنم، زورم قد نمی‌دهد و کار به بسته شدن دوباره و دوباره تله به دور پای زخمی و سرخ شدن برف‌های اطرافم بر اثر خونریزی کشیده می‌شود.
معمولا این اتفاق زمانی می‌افتد که اگرچه تمام تلاشم را می‌کنم تا فیلمی را دوست داشته باشم، اما خود فیلم دلیلی برای این کار بهم نمی‌دهد. اگرچه با لبخند و اشتیاق و خوش‌بینی تمام دستم را برای دست دادن با فیلم دراز می‌کنم، اما او آن‌قدر سرد و نچسب دستم را می‌فشارد که ضدحال می‌خورم. راستش بعدا که فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که نباید چندان تعجب کنم. به این نتیجه می‌رسم که در ضمیر ناخودآگاهم انتظار چنین چیزی را داشتم. بنابراین با اینکه برای تماشای «کوکو» هیجان‌زده بودم، اما در پایان همان حسی را نسبت به فیلم داشتم که در پایانِ «شجاع» داشتم. «کوکو» مثل «شجاع» فیلم کاملا خوش‌ساختی است که یک سر و گردن بالاتر از دیگر انیمیشن‌های جریان اصلی هالیوودی قرار می‌گیرد، اما فیلم فاقد جادوی سحرآمیز و طلسم‌کننده‌‌ی بهترین فیلم‌های پیکسار است. فقط سوال این است که چرا منتقدان و مردم این‌قدر عادی با «شجاع» برخورد کردند، در حالی که «کوکو» طوری مورد ستایش قرار گرفته است که انگار پیکسار به دستاوردی در حد و اندازه‌ی «داستان اسبا‌ب‌بازی» و «راتاتویی» دست پیدا کرده است. این حرف‌ها اصلا و ابدا به این معنی نیست که «کوکو» فیلم بدی است. به این معنی نیست که فیلم هیچ ویژگی تازه و تحسین‌برانگیزی ندارد. بلکه فقط به این معناست که «کوکو» برخلاف چیزی که دنیا فریاد می‌زند، نه تنها سیر سقوط پیکسار را متوقف نمی‌کند، بلکه آن را ادامه می‌دهد. یا حداقل در بهترین حالت تبدیل به هشداری می‌شود که پیکسار باید هرچه زودتر سر عقل آمده و برای جلوگیری از تبدیل شدن به استودیوهای تنبل و حوصله‌سربری مثل ایلومینیشن، دست به تغییرات جدی‌ای در فرمول همیشگی‌‌اش بزند.

حقیقت این است که شاید فیلم‌های پیکسار کماکان باقدرت می‌فروشند، اما روند آنها از لحاظ کیفی بعد از «پشت و رو» (Inside Out) که حکم آخرین شاهکار بی‌حرف و حدیثشان را داشت در مسیر پرسنگ و کلوخی قرار گرفته است. «دایناسور خوب» (The Good Dinosaur)، «در جستجوی دوری» (Finding Dory) و «ماشین‌ها ۳» (Cars 3) هر سه فیلم‌هایی هستند که بدون‌شک با فاصله‌ی بسیاری بالاتر از افتضاح‌های احمقانه‌ای مثل دنباله‌ها و اسپین‌آف «من نفرت‌انگیز» و امثال «بچه رییس»‌ها قرار می‌گیرند، اما در حد کلاس و شخصیت پیکسار هم نیستند. راستش اگر «پشت و رو» را هم فراموش کنیم، «ماشین‌ها ۲»، «شجاع» و «دانشگاه هیولاها»‌ را نیز به عنوان فیلم‌های سطح پایین‌تر پیکسار داریم. حالا اگر «داستان‌ اسباب‌بازی ۳» را نیز به عنوان یک دنباله حذف کنیم، با استودیویی روبه‌رو می‌شویم که خیلی وقت است تمرکزش از روی روایت قصه‌های اورجینال، به بازگشت به دنیاهای قدیمی‌اش معطوف شده است. زمانی هرکدام از آثار پیکسار نه یک سری فیلم‌های سینمایی عالی معمولی، بلکه حکم رویدادهای سینمایی و فرهنگی انقلابی و حیرت‌انگیزی را داشتند که با شاهکارهای استودیو جیبلی مقایسه می‌شدند. روندی که پیکسار با ساخت «داستان اسباب‌بازی» تا «داستان‌اسباب‌بازی ۳» طی کرد در یک کلام خارق‌العاده است. واقعا باورنکردنی است که چطور یک استودیو می‌تواند در طول ۱۱ فیلم، نه تنها کیفیت کارش را در بالاترین سطح حفظ کند، بلکه فیلم به فیلم روی دست خودش بلند شده و طرفدارانش را از دوباره و دوباره غافلگیر کند. پس طبیعی است که وقتی داریم درباره‌ی استودیوی پیکسار صحبت می‌کنیم، داریم از استودیویی می‌گوییم که انتظار متفاوتی نسبت به آثارشان داریم. خود پیکسار بد عادت‌مان کرده است. خود پیکسار کاری کرده تا ازشان نه انتظار بهترین‌‌ها، بلکه انتظارِ بهتر از بهترین‌ها را داشته باشیم. طبیعتا چنین انتظاری درباره‌ی دنباله‌های «ماشین‌ها» صدق نمی‌کند. آن فیلم‌ها همین که در حد آبرومندانه‌ای ظاهر شوند شاخ غول را شکسته‌اند. اما وقتی سروکله‌ی فیلم اورجینالی مثل «کوکو» پیدا می‌شود که قرار است بعد از دنیای اسبا‌ب‌بازی‌ها و دنیای هیولاها و دنیای موش‌های شکمو و دنیای ماهی‌های اقیانوس، دنیای کاملا جدید دیگری را معرفی کند و وقتی کارگردانی این فیلم برعهده‌ی لی آنکریچ، سازنده‌ی «داستان اسب‌بازی ۳» است، انتظارات خود به خود بالا می‌روند.
«کوکو» شاید در اسم اورجینال باشد، اما آن‌قدر به فیلم‌های قبلی این استودیو نزدیک است که گویی دنباله‌ی معنوی یا بازسازی مستقیم آنهاست
سوالی که اینجا ذهنم را مشغول کرده بود این بود که آیا پیکسار هم مثل امثال ایلومینیشن حالا که به برند مطمئنی تبدیل شده است شور و اشتیاق گذشته‌اش را از دست داده است و دیگر علاقه‌ای به بیشتر تلاش کردن ندارد؟ یا آیا آنها دوباره می‌خواهند به داستان‌های اورجینال جسورانه و تازه‌نفسی بپردازند که پیکسار را به نام قدرتمندی که امروز است تبدیل کرده یا می‌خواهند داستان‌های قدیمی‌شان را در قالب دنباله‌هایی که کارخانه‌‌شان را فعال نگه می‌دارند بازیافت کنند؟ «کوکو» غافلگیرم کرد. معلوم شد «کوکو» ترکیبی از این دو است. فیلمی که شاید در اسم اورجینال باشد، اما آن‌قدر به فیلم‌های قبلی این استودیو نزدیک است که گویی دنباله‌ی معنوی یا بازسازی مستقیم آنها است. فیلمی که در عین تازگی، کهنه است. در عین پرانرژی‌بودن، خسته‌کننده است. در عین سرحال‌بودن، بیمار است. در عین ناخنک زدن به پیشرفت، عقب‌افتاده است. و مهم‌تر از همه، در عین هویت یگانه‌اش، بی‌هویت است. این فیلم در عین به نمایش گذاشتن بهترین‌های پیکسار، بدترین چیزی را که پیکسار به آن تبدیل شده است نیز برهنه‌تر از همیشه می‌کند. به عبارت دیگر به قول جوک‌های تلگرامی، «کوکو» در مقایسه با «راتاتویی‌ها» و «بالا»ها، مثل فرق بین چای کیسه‌ای و چای بهار نارنج‌دار آتیشی می‌ماند. هر دو چای هستند، اما این کجا و آن کجا. هر دو فیلم‌های پیکسار هستند. اما این کجا و آن کجا. در رابطه با «کوکو» با فیلم نامیزانی طرف هستیم. برخلاف بهترین فیلم‌های پیکسار که مثال بارز درهم‌تنیدگی داستانگویی و دنیاسازی هستند، «کوکو» هرچه در زمینه‌ی دنیاسازی در جمع خیره‌کننده‌ترین و پتانسیل‌دارترین دنیاهای پیکسار قرار می‌گیرد، در زمینه‌ی داستانگویی روایتگر همان ماجرایی است که نه تنها قبلا نمونه‌‌ی بهترش را در فیلم‌های قبلی خود این استودیو دیده‌ایم، بلکه نمونه‌های بسیاری از آن را در انیمیشن‌های غیرپیکساری هم دیده‌ایم.

«کوکو» نقطه‌ای است که بالاخره فرمول پیکسار نشانه‌های جدی‌ای از قابل‌پیش‌بینی‌شدن را از خود بروز می‌دهد. فرمول داستانگویی پیکسار که آنها را به اینجا رسانده خیلی معروف است. برخلاف کارتون‌های دیزنی که موضوع‌هایشان تقریبا بلااستثنا به عشق و عاشقی در دنیاهای فانتزی قرون وسطایی خلاصه شده بود، یکی از دلایلی که پیکسار به جایگاه امروزش رسیده به خاطر این بود که با هر فیلمش به موضوع جدیدی می‌پرداخت که معمولا کمتر از فیلم‌های کودکانه‌ی غربی سراغ داشتیم. از «داستان اسباب‌بازی» (Toy Story) که به جای یک جادوگر تماما سیاه، وودی را به شخصیت منفی اصلی‌اش تبدیل می‌کند تا «وال-ایی» (Wall-E) که مباحث جامعه‌شناسی عمیقی را در خود گنجانده است و «شگفت‌انگیزان» (The Incredibles) که شاید بهترین فیلم ابرقهرمانی سینما و بهترین فیلم خانوادگی سینما باشد. همه‌ی این فیلم‌ها دنیاهای منحصربه‌فرد و سوژه‌های خاص خودشان را دارند. حتما دلیلی دارد که فیلم‌هایی که می‌خواهند از روی دست پیکسار کپی کنند همیشه به‌طرز فاحشی لو می‌روند (البته مگر اینکه «زوتوپیا» باشند!). «کوکو» اگرچه اولی را دارد، اما در فراهم کردن دومی که از قضا عنصر اصلی نیز است ناامیدکننده ظاهر می‌شود. اگرچه دنیایی دارد که شاید شخصا دوست دارم بیشتر از دیگر دنیاهای پیکسار در آن وقت بگذرانم، اما از داستان و شخصیت‌های قوی‌ای برای بهره بردن از این دنیا و استخراج پتانسیل‌هایش بهره نمی‌برد. مشکل این نیست که «کوکو» از لحاظ داستانگویی مرتکب اشتباهات نابخشودنی و بزرگی می‌شود. مشکل این است که شاید برای اولین‌بار در تاریخ پیکسار، در حال تماشای «کوکو» می‌توانستم پشت‌صحنه‌ی آن را ببینم. می‌توانستم مرحله به مرحله‌ی تغییر و تحول‌های داستانی را از مدت‌ها قبل پیش‌بینی کنم. همه می‌دانیم که پیکسار از فرمول خاص خود برای فیلمسازی استفاده می‌کند. فرمولی که گرچه در معرض دید عموم است، اما هرکسی جز خودشان توانایی اجرای دقیق آن را ندارد. اگرچه این فرمول در تک‌تک فیلم‌های آنها تکرار شده است و ستون فقرات تمام داستان‌هایشان را تشکیل می‌دهد، ولی پیکسار همیشه با ظرافت به خرج دادن، راهی برای مخفی کردن ستون فقرات یکسان فیلم‌هایش پیدا می‌کند. شاید تنه‌ی درخت همه‌ی فیلم‌ها یکی باشد، اما هرکدام شاخ و برگ‌ها و میوه‌های متفاوتی دارند که آنها را از هم متمایز می‌کند. «کوکو» اما درختی است که شاخ و برگ‌های درختانِ کهن‌تر را قرض گرفته است و میوه‌‌ی جدیدی نمی‌دهد. نتیجه این شده که تماشای «کوکو» مثل تماشای نسخه‌ی اولیه‌ی فیلمنامه‌ای نیمه‌کاره می‌ماند. فیلمنامه در حالی که شکل واقعی‌اش را پیدا کرده، اما هنوز جزییات خاص خودش برای تبدیل شدن به اثری متفاوت از آثار قبلی استودیو را کم دارد.
«کوکو» نقطه‌ای است که بالاخره فرمول پیکسار نشانه‌های جدی‌ای از قابل‌پیش‌بینی‌شدن را از خود بروز می‌دهد
اگر از کیفیت انیمیشن و دنیاسازی فیلم فاکتور بگیریم که فقط از استودیویی مثل پیکسار برمی‌آید، «کوکو» از لحاظ داستانگویی بیشتر از اینکه فیلمی از پیکسار باشد، فیلمی از استودیویی است که می‌خواهند ادای پیکسار را در بیاورند. خب، «کوکو»‌ به عنوان یک فیلم غیرپیکساری که می‌خواهد به استانداردهای بالای این استودیو نزدیک شود نمره‌ی قبولی را می‌گیرد. شاید خیلی بیشتر از قبولی. اما به عنوان فیلمی از خود پیکسار، چنین فیلم کلیشه‌زده‌ای غیرقابل‌قبول است. شاید بهترین سکانسی که وضعیت «کوکو» را به بهترین شکل ممکن توصیف می‌کند، سکانس‌های افتتاحیه‌اش است. مونتاژ آغازین فیلم که قصه‌ی پنج نسل از خانواده‌ای مکزیکی را از طریق ریسه‌های کاغذی دکوری روایت می‌کند گرچه از لحاظ دیداری آن‌قدر خلاقانه است که شخصا دوست داشتم کل فیلم به همین شکل روایت می‌شد، اما از لحاظ محتوا، از الگوی تکراری‌ای ضربه‌ خورده است. داستان حول و حوش پسربچه‌ی ۱۲ ساله‌ای به اسم میگل ریوریا جریان دارد که فیلم را با روایت داستان ماجرای اصلی آبا و اجدادی‌اش که به یک بحران چندنسلی منتهی شده است شروع می‌کند. این بحران وقتی آغاز می‌شود که پدرِ پدر مادربزرگش که یک موزیسین معروف بوده است زن و بچه‌اش را تنها گذشته و آنها را برای پیشرفت در موسیقی ترک می‌کند. این اتفاق به شکل گرفتن خرافه‌ای در خانواده‌ی میگل منجر می‌شود که بعد از ده‌ها سال هنوز  با قدرت ادامه دارد: موسیقی ریشه‌ی تمام مشکلات است و این خانواده باید از آن دوری کند. مادربزرگ میگل حتی فکر کردن به ایده‌ی موسیقی را هم در خانه‌شان ممنوع کرده است. حالا خیلی وقت است خاندان ریوریا شغل کفاشی را برای خود انتخاب کرده است و آن را نسل به نسل به بچه‌هایشان آموزش می‌دهند. فقط مشکل این است که میگل علاقه‌مندی متفاوتی دارد. او می‌خواهد مثل بقیه‌ی هم‌وطنانش با گیتاری در دست در میدان اصلی شهر نشسته، سر انگشتانش را روی تارهای گیتار کشیده و زیر آواز بزند. فکری که مادربزرگش همچون بیماری واگیردارِ مرگباری با آن رفتار می‌کند که باید هرچه زودتر هرکسی که با آن ارتباط داشته ضدعفونی شده و هرچیزی که با آن تماس داشته با آتش نابود شود. با این حال میگل بعد از اتفاقاتی به این نتیجه می‌رسد که پدر پدر مادربزرگش همان ارنستو دلا کروزِ، نوازنده و خواننده‌ی معروفِ فقید است که او تمام فیلم‌ها و رکوردهای موسیقی‌اش را دارد. افشای این موضوع میگل را بیشتر از قبل برای موزیسین شدن هیجان‌زده و مصمم می‌کند. اما این چیزی از مخالفت خانواده‌اش با او کم نمی‌کند. میگل از روی ناچاری تصمیم به سرقت گیتارِ ارنستو دلا کروز از مقبره‌اش می‌گیرد، اما از آنجایی که در روز مردگان به سر می‌بریم، دزدی از مردگان باعث نفرینِ میگل و فرستادن او به دنیای مردگان و در میان آدم‌های اسکلتی می‌شود.
در رابطه با «کوکو» با همان داستان تکراری‌ای که بارها و بارها شنیده‌ایم سروکار داریم. داستان شورش و طغیان بچه‌‌ی نوجوانی در مقابل خانواده‌ی سفت و سخت و سنتی‌اش و رویارویی با قهرمانش که اگرچه از آن در ذهنش به عنوان یک الگوی تمام‌عیار یاد می‌کند، اما او در واقعیت با قهرمان‌بودن خیلی فاصله دارد. این همان قصه‌ای است که قبلا نمونه‌های آن را در انیمیشن‌هایی مثل «راتاتویی» و اخیرا «موآنا» دیده بودیم. مشکل این نیست که «کوکو» از قصه‌ی آشنایی پیروی می‌کند. بالاخره حتما دلیلی دارد که قصه‌ی بچه‌های طغیانگر در مقابل والدینِ سرکوبگرشان و تقلایشان برای اثبات خودشان در زمینه‌ای به غیر از چیزی که والدینش موفقیت می‌دانند یکی از قصه‌های تکرارشونده در مدیوم‌های مختلف است. چون این بحران چیزی است که کمتر کسی است که آن را از نزدیک لمس نکرده باشد. مشکل این است که «کوکو» ابدا کاری برای منحصربه‌فرد کردن این قصه انجام نمی‌دهد. اینکه با یک فیلم تمام آمریکایی طرفیم که به یک عید خارجی می‌پردازد، از گروه کاراکترهای تماما مکزیکی بهره می‌برد و صداپیشگان تماما مکزیکی برای آنها انتخاب کرده است چیزی است که کمتر در فضای سینمای جریان اصلی آمریکا اتفاق می‌افتد، اما این مسئله برای مخفی کردنِ قابل‌پیش‌بینی‌بودن قصه‌اش کافی نیست. در دورانی که اکثر بلاک‌باسترهای هالیوودی برای پُز و شعار دادن، بازیگران اقلیتی را برای یکی-دوتا از کاراکترهای فرعی‌شان انتخاب می‌کنند که معمولا خیلی هم زورکی از آب در می‌آیند، «کوکو» کل استخوان‌بندی فیلمش را براساس یک فرهنگ غیرآمریکایی شکل داده است. از رنگ در‌های خانه‌ها تا غذاهایی که در پس‌زمینه‌ی صحنه‌ها به چشم می‌خورند تا پرداختن به یکی از جشن‌های سالانه‌ی مشهور مکزیکی‌ها. تا آنجایی که می‌دانم خیلی از مکزیکی‌ها از دیدن «کوکو» کف و خون قاطی کرده‌اند. من هم این کار را تحسین می‌کنم و آن را یکی از نقاط قوت بزرگ فیلم می‌دانم، ولی احساس می‌کنم پیکسار به جای اینکه توجه به فرهنگِ مکزیک را با روایت یک داستان تازه‌نفس به اوج خود برساند، فکر کرده بازیافت کردن این ماجرای قدیمی در فضایی جدید کافی است که نیست. البته قابل‌ذکر است که اگرچه «کوکو» به فرهنگی غیرآمریکایی می‌پردازد، اما حس و حال شدیدا آمریکایی یا حداقل جهان‌شمولی دارد. فیلم بیشتر از اینکه به دلِ این فرهنگ شیرجه بزند، حکم بازتاب فوق‌العاده‌ی آن توسط دیگران را دارد. همان‌طور که اگر فیلم‌های استودیو جیبلی توسط افرادی به جز ژاپنی‌ها ساخته شوند نمی‌توانند به نهایت پتانسیل هویتِ ژاپنی‌شان دست پیدا کنند، طبیعتا ساخته شدن فیلمی درباره‌ی فرهنگ مکزیک توسط جهان‌بینی یک خارجی، هرچقدر هم خوب باشد، باز خود جنس نیست. این حرف‌ها به معنی گله و شکایت نیست. این حرف‌ها ایراد گرفتن از فیلم نیست. فقط می‌خواهم بگویم با وجود اینکه «کوکو» نسبت به فیلم‌های بزرگ دیگری که ادعای پرداختن به اقلیت‌ها را دارند دستاورد بزرگی حساب می‌شود، ولی در هنگام تماشای آن احساس می‌کردم به جای نسخه‌ی واقعی فیلمی درباره‌ی روز مردگان، در حال تماشای نسخه‌ی مصنوعی و دستکاری‌شده‌ای از آن هستم.

جدا از این حرف‌ها، اولین مشکل «کوکو» این است که دیر راه می‌افتد. فیلم قبل از ورود میگل به دنیای مردگان در بدترین حالتش به سر می‌برد. یعنی حدود ۲۰ دقیقه‌ی آغازین فیلم در مقایسه با دیگر فیلم‌‌های پیکسار، جزو بدترین چیزهایی که پیکسار تاکنون ساخته است. در ۲۰ دقیقه‌ی آغازین این فیلم خبری از هیچ‌گونه حس کنجکاوی و تنشی وجود ندارد. فیلم در خط استارت طوری از دیگر ماشین‌ها عقب می‌افتد که شاید در ادامه اشتباهی ازش سر نزند، اما همان شروع بد کافی است تا هیچ‌وقت شانسی برای پیروزی نداشته باشد. یکی از ویژگی‌های دست‌کم‌گرفته‌شده‌ی فیلم‌های پیکسار افتتاحیه‌های هنرمندانه‌شان است. افتتاحیه‌هایی که به جای اینکه همچون روخوانی سه‌ صفحه‌ توضیحات برای شیرفهم کردن تماشاگران از چیزی که قرار است ببینند باشند، همچون پرتاب کردن تماشاگران بدون هشدار قبلی به دل ماجرا و آشنا کردن باطمانینه و غیرعلنی مخاطب با شخصیت‌ها و درگیری‌هایشان است. مثلا «داستان اسباب‌بازی» با صحنه‌های تقریبا کاملا بی‌کلامی از بازی کردن سید با وودی آغاز می‌شود. اگرچه در ابتدا به نظر می‌رسد که فیلم درباره‌ی بچه‌ای که با عروسک‌هایش بازی می‌کند است، اما به مرور تمرکز دوربین روی وودی و نگاه کردن دنیا از نقطه نظر او بهمان سرنخ می‌دهد که شخصیت اصلی فیلم فرد دیگری است. شک‌مان با بیدار شدن وودی روی تخت سید به حقیقت تبدیل می‌شود. برای خیلی از ما که فیلم را در بچگی دیدیم، این صحنه حکم جایی را داشت که «داستان اسباب‌بازی» در عرض یک ثانیه به مهم‌ترین چیزی که آن لحظه باید تا انتها تماشا می‌کردیم تبدیل شد. این وسط ترانه‌ی «منو دوستت حساب کن» از رندی نیومن که در این سکانس پخش می‌شود به خوبی بحران اصلی فیلم که رابطه‌ی شکرآب وودی و باز لایت‌یر است و در نهایت به دوستی عمیقی منتهی می‌شود را زمینه‌چینی می‌کند. یا مثلا «داستان اسبا‌ب‌بازی ۳» با سکانس افتتاحیه‌ای آغاز می‌شود که اتحاد و اعتماد محکمی که در طول دو فیلم قبلی بین اسباب‌بازی‌ها شکل گرفته بود را از طریق سکانسِ سرقت از قطار نشان می‌دهد. آنها آن‌قدر دارند با هم خوش می‌گذرانند که آدم دوست دارد کل فیلم درباره‌ی خیال‌پردازی‌های این اسباب‌بازی‌ها باشد. وودی، باز لایت‌یر و بقیه هیچ غم دیگری در دنیا ندارند. بلافاصله ضدحال واقعی از راه می‌رسد. معلوم می‌شود این صحنه نه در زمان حال، که بخشی از تاریخ قدیمی اسباب‌بازی‌ها با اندی بوده است. معلوم می‌شود اسباب‌بازی‌ها نه تنها در بهترین حالتشان قرار ندارند، بلکه در ابتدای راه یکی از ناشناخته‌ترین و وحشتناک‌ترین مراحل زندگی‌شان قرار گرفته‌اند. جایی که دیگر صاحبشان آنها را لازم ندارد.
ببینید پیکسار چگونه با ایجاد چنین تضاد فوق‌العاده‌ای، بحران مرکزی کاراکترهایش را از همان سکانس افتتاحیه برای تماشاگرانش تا سر حد مرگ مهم می‌کند. همچنین در پایان این سکانس جایی است که وودی، باز و جسی در شرف مرگ توسط آقای سیب‌زمینی هستند که ناگهان به داخل اتاق اندی کات زده و متوجه می‌شویم که در حال تماشای خیال‌پردازی‌های بی‌خطرِ یک بچه بوده‌ایم. اهمیت این نکته جایی است که قهرمانان در پایان فیلم خود را در سکانسِ دستگاه سوزاندن زباله در مقابل مرگ واقعی پیدا می‌کنند و اینجا خبری از «کات به اتاق اندی» و «همه‌چیز خیال‌پردازی یه پسربچه بود» هم وجود ندارد که آنها را از سُر خوردن به آغوش آتش نجات بدهد. اما شاید بهترین سکانس افتتاحیه‌‌ای که با اشاره به آن بهتر بتوان بد بودنِ پرده‌ی اول «کوکو» را توصیف کرد، سکانس افتتاحیه‌ی «راتاتویی» است. هر دو فیلم با مونولوگ شخصیت‌های اصلی‌شان شروع می‌شوند که خواسته‌ها، اختلافاتی که با خانواده‌شان دارند و تهدیدهای زندگی‌شان را توضیح می‌دهند. اما تفاوت اصلی‌شان این است که اگر «راتاتویی» در وسط حادثه (فرار رِمی با شکستن شیشه پنجره) آغاز می‌شود و بعد به قبل‌تر از آن فلش‌بک زده و اتفاقات منجر به فرار از خانه را به تصویر می‌کشد، ۲۰ دقیقه‌ی ابتدایی «کوکو» در حد روخوانی یک شجرنامه‌ی خانواد‌گی توسط میگل و روخوانی صفحه‌ی ویکیپدیای روز مردگان از لحاظ دراماتیک توخالی است. افتتاحیه‌ی «راتاتویی» در حالی تمام می‌شود که رمی از خانواده‌اش جدا می‌شود. از اینجا به بعد خوب می‌دانیم رِمی چه کسی است و در چه مخصمه‌ای قرار گرفته است. اما «کوکو» ۲۰ دقیقه طول می‌کشد تا موتورش را روشن کند. یکی از دلایلش به خاطر این است که میگل مجبور به معرفی کاراکترهای زیادی می‌شود که نقش پررنگی در قصه ندارند و یکی دیگر از دلایلش هم به خاطر این است که پیکسار طوری جشن روز مردگان را با جزییات از زبان کاراکترهایش توضیح می‌دهد که انگار با یکی از ناشناخته‌ترین جشن‌های روی زمین سروکار داریم. روز مردگان شاید بعد از کریسمس، شناخته‌شده‌ترین عید فرهنگی دنیا باشد و نیازی به این همه توضیحات ندارد. یا حداقل این همه توضیحات کلامی. این همان پیکساری بود که بخش قابل‌توجه‌ای از دنیاسازی و قصه‌گویی «وال-ایی» را فقط و فقط از طریق تصویر انجام داده بود. اما حالا از تکرار این کار در «کوکو» می‌ترسد.

فیلم از لحظه‌ای که میگل قدم به دنیای مردگان می‌گذارد، انرژی واقعی‌اش را رو می‌کند. شوخی‌هایی که فیلم با اسکلت‌ها و ساز و کار اداری دنیای مردگان می‌کند جذاب هستند. اصلا خود طراحی بصری این دنیا آن‌قدر حیرت‌انگیز است که به تنهایی مسئولیتِ بخش قابل‌توجه‌ای از جذابیت فیلم را به دوش می‌کشد. مشکل از وقتی پدیدار می‌شود که دقیقا می‌دانستم این داستان چه مسیری را دنبال خواهد کرد. تک‌تک نقاط داستانی فیلم از صد کیلومتری مشخص است. می‌دانستم میگل استعداد خوانندگی و نوازندگی‌اش را روی استیج اثبات خواهد کرد. می‌دانستم ارنستو دلا کروز آن قهرمان ایده‌آلی که میگل آرزو می‌کند از آب در نخواهد آمد. یکی از دلایلی که «در جستجوی دوری» را فیلم بهتری نسبت به «کوکو» می‌دانم این است که اگرچه آنجا هم با روایت قابل‌پیش‌بینی‌ای طرفیم، اما حوادث و موانعی که نویسندگان جلوی روی کاراکترها می‌گذارند کاری می‌کنند تا در ماموریتشان غرق شویم. تماشای «در جستجوی دوری» مثل تماشای نسخه‌ی کارتونی بازی مخفی‌کاری‌ای مثل «هیتمن» می‌ماند. شخصیت اصلی در دل دشمن و مرگ قرار دارد (ماهی‌ها در وسط یک پارک شلوغ از بازدیدگنندگان قرار دارند) و نویسندگان مطمئن می‌شوند که فرار از این مکان به آن سادگی‌ها که از یک کارتون کودکانه انتظار داریم نباشد. یا مثلا «هشت نفرت‌انگیز»، به نویسندگی کوئنتین تارانتینو از مسیر آشنایی پیروی می‌کند. یک سری خلافکار و کله‌خراب و هفت‌تیرکش در وسط برف و بوران در یک کلبه‌ی بین‌راهی دور هم جمع می‌شوند. می‌دانیم که قرار گرفتن این آدم‌ها در کنار یکدیگر منجر به مرگ و میرهای زیادی می‌شود و می‌دانیم که طبق معمول فیلمنامه‌های تارانتینو یک غافلگیری بزرگ هم در انتها انتظارمان را می‌کشد. اما آیا این به این معنی است که در هنگام تماشای «هشت نفرت‌انگیز» می‌دانستم که صحنه به صحنه چه چیزی انتظارم را می‌کشد و چه اتفاقی خواهد افتاد؟ معلومه که نه. حوادثی که میگل با آنها روبه‌رو می‌شود معمولا به فرار کردن او از دست اسکلت‌های اجدادش و گربه‌ی بالدارشان که می‌خواهند او را به دنیای زنده‌ها برگردانند خلاصه شده است.
برخلاف «پشت و رو» که همچون یک کتاب روانشناسی، به موضوعاتی مثل اهمیت غم و اندوه و دوستان خیالی دوران کودکی پرداخته بود، «کوکو» با ایده‌ی مرکزی‌اش گلاویز نمی‌شود
شاید بزرگ‌ترین کمبود فیلم به عدم شخصیت‌پردازی کاراکترهای فرعی مربوط می‌شود. ما سه شخصیت داریم که حتی از خود میگل هم اهمیت بیشتری دارند. چون بحران اصلی فیلم حول و حوش داستان شخصی هرکدام از آنها می‌چرخد. مادربزرگ میگل که مخالف نوازندگی او است. هکتور، اسکلت بی‌‌کس و تنهایی که میگل با او در دنیای مردگان همراه می‌شود و کوکو، مادرِ مادربزرگ میگل که نقش پررنگی در گره‌گشایی نهایی فیلم ایفا می‌کند. هر سه کاراکترهایی هستند که یا بار احساسی فیلم را تامین می‌کنند یا حکم موانع انسانی جلوی راه میگل را بازی می‌کنند. مخالفت مادربزرگ میگل با نوازندگی او چنان شرارت‌آمیز و بی‌رحمانه است که او به جای یک شخصیت خاکستری و همدلی‌برانگیز در زمینه‌ی اعتقاد اشتباهش، به شخصیت تماما سیاه و تنفربرانگیزی تبدیل می‌شود. این را مقایسه کنید با خرس صورتی، آنتاگونیستِ «داستان اسباب‌بازی ۳» که گرچه به قهرمانان‌مان بد می‌کند، اما می‌دانیم ظلم و ستمی که در روحش زبانه می‌کشد از کجا سرچشمه می‌گیرد. یا در مثالی غیرانیمیشنی می‌توانم به کاراکتر سم راک‌ول از «سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوی» (Three Billboards) اشاره کنم. شخصیتی که گرچه رفتار نفرت‌انگیزی در طول نیمه‌ی اول فیلم دارد، اما مارتین مک‌دانا هیچ‌وقت اشاره به انسانیت نهفته پشتِ ظاهر عصبانی و دیوانه‌ی او را فراموش نمی‌کند. ممنوع کردن موسیقی به خاطر اینکه جد خانواده برای موزیسین شدن، خانواده‌اش را ترک کرده یکی از آن ترس‌های خرافه‌ای است که با عقل جور در نمی‌آید، اما باید با پرداخت عمیق‌تر به آن، طرز فکر مادربزرگ میگل را قابل‌درک‌تر کرد که این اتفاق نمی‌افتد. برای اینکه بهتر ببینید «کوکو» دقیقا در چه بخش‌هایی کم‌کاری کرده، «بیمار بزرگ» (The Big Sick) را تماشا کنید. در آن فیلم هم با درگیری کاراکتر کمیل نانجیانی با خانواده‌اش طرفیم. از یک طرف کمیل می‌خواهد که خودش عشق زندگی‌اش را پیدا کرده و خودش سبک زندگی‌اش را انتخاب کند، اما از طرف دیگر با خانواده‌ای سنتی سروکار داریم که به ازدواج‌ با دخترانی که خودشان برای پسرشان در نظر می‌گیرند اعتقاد دارند و او را برای اجرای باورهای خودشان تحت‌فشار قرار می‌دهند. در رابطه با هر دو فیلم می‌دانیم که این قصه چگونه به پایان می‌رسد. می‌دانیم کمیل بالاخره موفق می‌شود جسارتش را جمع کند تا حرفش را به والدینش بزند و دختر موردعلاقه‌اش را به دست بیاورد. می‌دانیم که میگل بالاخره موفق می‌شود به تعادل درستی بین علاقه‌ی شخصی‌اش و احترام به خانواده برسد. شاید اولین و بزرگ‌ترین دلیلی که اولی به داستان درگیرکننده‌ای تبدیل می‌شود و دومی نمی‌شود این است که نویسندگان «بیمار بزرگ» ظرافت‌های درگیری درونی کمیل را درک کرده‌اند. ما متوجه می‌شویم که کمیل به مصاف با سنت و اعتقادات دور و درازی رفته است که ریشه‌ی قوی و تنومندی دارد. می‌فهمیم که والدینِ کمیل هم حق دارند. نویسندگان طوری لایه‌های مختلف این درگیری را کالبدشکافی می‌کنند که حتی کسانی که هیچ‌وقت چنین مشکلی را تجربه نکرده باشند هم با کمیل همدلی می‌کند.
یا اصلا چرا راه دور برویم. مقایسه‌ی «کوکو» و «لیدی برد» (Lady Bird) به بهترین شکل ممکن فرق یک فیلم قابل‌ستایش و یک فیلم معمولی را مشخص می‌کند. هر دو فیلم به بحران یکسانی می‌پردازند. لیدی برد می‌خواهد به دانشگاه‌های نیویورک برود و مادرش اجازه نمی‌دهد. میگل می‌خواهد موزیسین شود و خانواده‌اش اجازه نمی‌دهند. اما یکی از بزرگ‌ترین غافلگیری‌های «لیدی برد» این است که اگرچه ما فیلم را به عنوان داستانِ لیدی برد شروع می‌کنیم، اما از یک جایی به بعد متوجه می‌شویم این قصه به همان اندازه که درباره‌ بلوغ فکری این دختر است، به همان اندازه هم درباره‌ی مادر و پدرش به عنوان موجوداتی که بچه‌ها آنها را به عنوان انسان‌هایی درب‌و‌داغان دست‌کم می‌گیرند است. به همین سادگی با فیلمی روبه‌رو می‌شویم که تحول بزرگی در فرمول فیلم‌های هم‌تیر و طایفه‌اش ایجاد می‌کند. لطفا نگویید که «کوکو» به خاطر انیمیشن‌بودن با «لیدی برد» به عنوان یک فیلم مستقل قابل‌مقایسه نیست. اول اینکه «انیمیشن» یک مدیوم سطح پایین‌تر نیست که نباید با فیلم‌های لایو اکشن مقایسه شود و دوم اینکه پیکسار با بهترین فیلم‌هایش ثابت کرده که ما اجازه‌ی چنین کاری را داریم. چطور در هنگام انتخاب بهترین فیلم‌های ابرقهرمانی، «شگفت‌انگیزان» را با «شوالیه‌ی تاریکی» مقایسه می‌کنیم، اما وقتی نوبت «کوکو» می‌شود این کار اشتباه است؟!

«کوکو» اما برخلاف بهترین فیلم‌های پیکسار خیلی سطحی به این درگیری نزدیک می‌شود. هیچ‌گونه ظرافتی وجود ندارد. همه‌چیز خیلی پرسروصدا و تابلو است. میگل از یک طرف فریاد می‌زند که «من موسیقی رو دوست دارم» و مادربزرگش از طرف دیگر فریاد می‌زند که «با این کارت به خانوادت بی‌احترامی می‌کنی». از یک طرف میگل فریاد می‌زند که «خانواده‌ام منو نمی‌فهمه. من چشم دیدنتون رو ندارم» و از طرف دیگر مادربزرگش فریاد می‌زند که «تو به خونواده‌ات بی‌احترامی می‌کنی. حق نداری گیتار دستت بگیری». از سوی دیگر هکتور به عنوان جد اصلی میگل و رابطه‌اش با دخترش کوکو قلب تپنده‌ی احساسی اصلی فیلم را تشکیل می‌دهد. رابطه‌ای که یک‌جورهایی یادآور رابطه‌ی کارل، پیرمرد ۷۰ و اندی ساله‌ی Up «بالا» با همسرش است. فقط اگر این رابطه‌ی تراژیک در «بالا» به‌طرز بی‌نظیری صورت گرفته بود، در اینجا به هوای داستان میگل برای اثبات استعداد نوازندگی‌اش به گوشه رانده شده است و در حد یک فلش‌بک کوتاه سرسری گرفته شده است. مشکل هم این است که «کوکو» بیشتر از اینکه علاقه‌ای به روایت یک داستان خوب داشته باشد، قصد اجرای فرمول پیکسار را دارد. خیلی‌ وقت است که پایان‌بندی‌های غم‌انگیزی که بی‌پرده به مسائل بزرگسالانه‌ای می‌پردازند و اشک تماشاگران را در می‌آورند به سنت فیلم‌های پیکسار تبدیل شده است. دلیل کارکرد این لحظات که قهرمانان را در آسیب‌پذیرترین وضعیتشان قرار می‌دهند این است که پیکسار قصد ادا و اطوربازی ندارد، بلکه این لحظات به‌طور طبیعی در پی روند داستانگویی فیلم از راه می‌رسند. ولی هر از گاهی با فیلم‌هایی برخورد می‌کنیم که بیشتر از اینکه روند طبیعی داستان به لحظات غم‌انگیزی منجر شود، این سازندگان هستند که با خود می‌گویند «خب، اینجا باید یه صحنه‌ی بزرگسالانه‌ی اشک‌آور داشته باشیم». این‌طوری با صحنه‌ی به قتل رسیدن هکتور توسط ارنستو دلا کروز روبه‌رو می‌شویم. صحنه‌ای که بیشتر از اینکه در تار و پود قصه بافته شده باشد، زورکی و مصنوعی و «کارتونی» احساس می‌شود.
همچنین یکی از دلایلی که همراه شدن با داستان میگل را سخت می‌کند این است که او هیچ‌وقت استعدادش را حداقل برای من اثبات نکرد. هیچ‌وقت در طول فیلم احساس نکردم که استعداد این بچه در حال هدر رفتن است. البته که میگل گیتار نواختن را از آن سن پایین بلد است، اما صداپیشه‌ی او که صدایش به درد آوازخوانی نمی‌خورد و ترانه‌هایی که خیلی فراموش‌شدنی‌تر از چیزی هستند از یک فیلم موزیکال انتظار داریم باعث شد برای موفقیت او در رشته‌ی موردعلاقه‌اش هیجان‌زده نباشم. «کوکو» جاه‌طلبی پیکسار در پرداخت به موضوعاتی را که اندک انیمیشن‌های جریان اصلی سراغشان می‌روند دارد. آنها در فیلم‌های قبلی‌شان به مرگ پرداخته‌اند، اما «کوکو» شاید تنها فیلمشان باشد که براساس مرگ و معنای زندگی غیرجاویدان بنا شده است. «کوکو» درباره‌ی مرگ دومی است که بعد از مرگ اول اتفاق می‌افتد که از نگاه فیلم حکم مرگ واقعی را دارد. فیلم می‌گوید دو نوع مرگ داریم. یکی نابودی جسم فیزیکی است، اما بعدی نابودی خاطراتی است که از فرد باقی مانده است. شاید جسم فیزیکی هیچ‌وقت جاویدان نباشد، اما خاطره چنان قدرتی دارد که می‌تواند فرد را به یک نامیرا تبدیل کند. مهم نیست به دنیای پس از مرگ اعتقاد دارید یا ندارید. مهم این است به نیکی یاد کردنِ بازماندگان و آشنایان فرد مُرده از او خود یک‌جور دنیای پس از مرگ است. جایی که اگرچه جسم فیزیکی او دیگر وجود ندارد، اما یاد و خاطره‌اش همیشه سر زبان‌هاست. اینجاست که زنده‌ها نقش پررنگی در این ماجرا ایفا می‌کنند. در فیلم مُرده‌هایی که توسط خانواده‌هایشان فراموش شده‌اند برای همیشه از بین می‌روند. مرگ واقعی آنها نه با فرو رفتنشان در زیر خاک، که با فراموش شدنشان توسط خانواده‌شان رخ می‌دهد. نتیجه این است که «کوکو» از ایده‌ی مرکزی ترسناک و تامل‌برانگیزی به عنوان یک فیلم کودکانه بهره می‌برد: اینکه از بین بُردن خاطرات عواقب طولانی‌مدتی برای نسل‌های آینده در پی دارد. حتی اگر با خاطرات دردناکی سروکار داشته باشیم. به یاد آوردن آنها خوب است. حتی اگر همه‌ی آنها خاطرات خوشحال‌کنند‌ه‌ای نباشند. همچنین «کوکو» یادآوری می‌کند که همیشه باید در نظر بگیریم که چه کسانی سزاوار به یاد آوردن هستند. خاطرات حکم واحد پول دنیای مردگان را دارد. از یک طرف افرادی مثل ارنستو دلا کروز را داریم که آ‌ن‌قدر در دنیای زنده‌ها مشهور هستند که زنده نگه داشتن خاطراتش در قالب کوه‌هایی از گیتارها و غذاهای اهدایی سر از کاخش در دنیای مردگان می‌آورند و از طرف دیگر کسی مثل هکتور که به خاطر اینکه نامش لای صفحات تاریخ فراموش شده است، آه ندارد که با ناله سودا کند.

اما همه‌چیز ایده نیست. مهم این است که فیلم چقدر در ایده‌اش عمیق می‌شود. بعضی فیلم‌ها ایده‌های پیش‌پاافتاده‌ای دارند، اما از زاویه‌ی غیرمنتظره‌ای به آن ایده‌ها می‌پردازند که مخاطبانشان را به درک تازه‌ای درباره‌ی آنها می‌رسانند و بعضی فیلم‌ها هم ایده‌های سنگینی را انتخاب می‌کنند، اما آن‌قدر سطحی به آنها می‌پردازند که در بهترین حالت به پتانسیل‌های هدر رفته تبدیل می‌شوند. «کوکو» در گروه دوم قرار می‌گیرد. برخلاف «پشت و رو» که همچون یک کتاب روانشناسی، به موضوعاتی مثل اهمیت غم و اندوه و دوستان خیالی دوران کودکی پرداخته بود، «کوکو» با ایده‌ی مرکزی‌اش گلاویز نمی‌شود. بنابراین ایده مرکزی «کوکو» به جای بهره بردن از ظرافت‌ها و پیچیدگی‌های غیرمنتظره‌ای که از بهترین آثار پیکسار سراغ داریم، در حد یک پیام اخلاقی برای بچه‌ها باقی می‌ماند و وارد مرحله‌ای نمی‌شود که بتواند نظر بزرگسالان را به خود جلب کند. یکی از دلایلی که این‌قدر به پیکسار سخت می‌گیرم به خاطر این است که فیلم‌های پیکسار فقط یک سری انیمیشن عالی نیستند، بلکه جزو بهترین فیلم‌های سینمایی حوزه‌ی خودشان قرار می‌گیرند. سه‌گانه‌ی «داستان اسباب‌بازی» شاهکار زیرژانر دوران بلوغ است که نمونه‌اش در بین فیلم‌های لایو اکشن وجود خارجی ندارد. «شگفت‌انگیزان» یکی از بهترین فیلم‌های ابرقهرمانی سینماست. «کوکو» هم می‌توانست با پرداخت عمیق‌تری به موضوع مرکزی‌اش به یکی دیگر از رویدادهای فرهنگی به‌یادماندنی پیکسار تبدیل شود، اما داستانگویی قابل‌پیش‌بینی فیلم کار دستش داده است. ناسلامتی داریم درباره‌ی فیلمی حرف می‌زنیم که یکی از نخ‌نماشده‌ترین پایان‌بندی‌های سینما را دارد. جایی که بدمن قصه بدون اینکه بداند صدا و تصویرش در حال پخش شدن برای هزاران هزار نفر است، خودش را لو می‌دهد و این‌طوری همه‌چیز به خیر و خوشی تمام می‌شود. وقتی پیکسار این‌قدر غیرخلاقانه ظاهر می‌شود، آدم چه انتظاری از دیگران دارد!
قابل‌پیش‌بینی‌بودن فیلم خیلی خیلی حیف و ناراحت‌کننده است. چون این فیلم تمام ویژگی‌های لازم برای بدل شدن به یک اثر بی‌نقص را داشته است. مخصوصا از لحاظ کارگردانی زیباشناسانه‌ی بصری و فضاسازی. سازندگان با الهام آشکاری از روی بازی «گریم فندنگو» که آن هم در دنیای مردگانِ مکزیکی‌ها جریان دارد، دنیای رنگارنگ و باطراوتی خلق کرده‌اند. فقط اگر دنیای «گریم فندنگو» به خاطر ژانر نوآر و واقع‌گرایی‌اش کمی کنترل‌شده‌تر و خلوت‌تر بود،‌ پیکسار در طراحی دنیای «کوکو» به سیم آخر زده است. اگر «گریم فندنگو» شب‌های سوت و کور نوآورهای دهه‌ی ۵۰ را به یاد می‌آورد، دنیای «کوکو» همچون شب‌های شهرهای بندری مدیترانه‌ای است. جایی که تازه در شب است که شهر بیدار شده و کافه‌ها و رستوران‌ها و رقص و پایکوبی‌ها و خوش‌گذرانی‌ها و مهمانی‌ها در شلوغ‌ترین حالتشان قرار دارند. «کوکو» شاید اولین دنیا در میان فیلم‌های پیکسار را دارد که آدم راستی‌راستی دوست دارد در خیابان‌هایش قدم زده و به خانه‌های پله‌ای‌اش که روی سقف یکدیگر ساخته شده و به سوی آسمان سر دراز کرده‌اند زل بزند. یا همراه با اسکلت‌های دیگر سوار بر قطارهای هوایی‌اش که بیشتر حکم نمونه‌ی ملایم‌تری از ترن‌ هوایی‌های شهربازی را دارند شده و شب تا صبح از این سوی شهر به آنسو سواری کرده و وزش باد را روی صورت‌مان احساس کنیم. آیا «کوکو» فیلم بدی است؟ نه لزوما. آیا «کوکو» بهتر از دیگر انیمیشن‌های جریان اصلی اخیر هالیوود است؟ بله حتما. اما فیلم برای بزرگسالانی که به هوای تماشای بمب بعدی پیکسار سراغش می‌روند حداقل از لحاظ داستانی چیز تازه‌ای برای عرضه ندارد. استودیویی که زمانی یکی از سردمدارانِ ساخت بلاک‌باسترهای عامه‌پسندِ فراموش‌ناشدنی بود، حالت بی‌اشتیاق‌ و روتینی به خود گرفته است و این نگران‌کننده است.

چاپ این بخش

  کاستیک سودا
ارسال‌شده توسط: araxchemi - 14-03-2018, 11:52 AM - انجمن: معرفی سایت - بدون‌پاسخ

آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا / سود پرک با کیفیت
در دنیای امروز کیفیت محصول حرف اول را می زند و اغلب مصرف کنندگان برایشان کیفیت و بازدهی محصول بسیار مهم است ، از این رو به دنبال محصولات با کیفیت هستند.
اگر شما هم از جمله افرادی هستید که کیفیت و برند محصول برایشان مهم است و در زمینه ی مواد شیمیایی فعالیت دارید ، باید بگویم که حتما یک بار هم که شده با برند آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا همکاری کنید.
برند آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا (سدیم هیدروکسید) با بیش از 20 سال سابقه در زمینه ی تولید و فعالیت در دنیای تجارت در خدمت شما عزیزان است و در حال حاضر در زمینه ی تولید سود پرک 98 در صد فعالیت دارد.
کاستیک سودا چیست ؟
کاستیک سودا با نام علمی سدیم هیدروکسید و فرمول شیمیایی NaOH   یک ماده ی شیمیایی پرکاربرد است در صنایع مختلف که با نام های متعددی در میان مصرف کنندگان خود شناخته می شود از میان آن ها می توان سود پرک ، سود جامد ، سود کاستیک ، کاستیک جامد و سدیم کاستیک و سود سوزآور جامد را نام برد.
کاستیک سودا (سود پرک) از زمانی که ویژگی های آن شناخته شد در صنایع بساری کاربرد پیدا کرده است مانند صنایع غذایی ، دارویی، بهداشتی ، کاغذ ، صنایع شیمیایی و فلز.
از جمله ی این ویژگی ها می توان به موارد زیر اشاره کرد
·        کاهش دهنده ی PH
·        قلیایی بودن
·        چربی زدا بودن
از آن جایی که کاستیک سودا (سود پرک) بسیار حساس است و به رطوبت بسیار سریع واکنش نشان می دهد نحوه ی بسته بندی و حمل آن باید با دقت بالا انجام شود.
آراکس شیمی در امر بسیار کوشا بوده و برای بسته بندی روش های متفاوتی را ارائه کرده است.
بسته بندی کاستیک سودا (سود پرک) در کیسه های سه لایه ی لمینت شده با پلی اتیلن در وزن 25 کیلو گرم و همچنین بسته بندی در سطل های فلزی با یک لایه پلاستیک داخلی برای مصارف خاص در آراکس شیمی انجام می شود.
همچنین برای حمل و بارگیری آسان کاستیک سودا یا همان سود پرک 98 درصد آراکس شیمی بسته بندی در دو نوع پالت در وزن 5/1 تن و کیسه های جامبو در وزن 1 تن  ارائه میدهد.
برند آراکس شیمی با ضرفیت تولید عمده  سود پرک 98 درصد نه تنها توانسته نیاز بازار های داخلی را فراهم کند بلکه ، توانسته در عرصه ی صادرات هم پویا باشد و با صادرات سود پرک 98% به کشور هایی از جمله ترکیه ، ارمنستان ، عراق ، افغانستان ، هند، تایلند، میانمار و..... فعالیت خود را گسترش دهد.  برای سفارش با شرکت آراکس شیمی تماس حاصل فرمایید
ایمیل : info@araxchemi.com  
 تلفن :   18   الی   36442712-021 
تلگرام / واتساپ :   09120850450
وبسایت : www.araxchemi.com

چاپ این بخش

  نقد فیلم Last Flying Flag
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 13-03-2018, 11:42 AM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

فیلم آخرین پرچم برافراشته با عنوان اصلی Last Flying Flag، محصول سال ۲۰۱۷ و آخرین ساخته کارگردان خوش‌نام و محبوب، ریچارد لینکلیتر است که اکثراً او را با سه‌گانه عاشقانه Before Sunrise می‌شناسند. لینکلیتر این بار به سراغ موضوعی بسیار متفاوت با آثار قبلی رفته، اما سبک و امضای خود را همچنان حفظ کرده است. ماجرای فیلم از ماه دسامبر سال ۲۰۰۳ و زمانی که آمریکا درگیر جنگ با عراق بود، آغاز می‌شود.‌ لری شپرد (استیو کرل) با نام مستعار دکتر (Doc) که در جنگ با ویتنام در ارتش خدمت می‌کرده و جان سالم از آن به دربرده، این بار آسیب دیگری در جنگ را تجربه کرده و پسر جوان خود را در جنگ عراق از دست می‌دهد. فیلم از آنجا شروع می‌شود که دکتر، وارد کافه‌ای خلوت و تاریک می‌شود و خود را به صاحب بار معرفی می‌کند. صاحب بار، سَل نیلِن (برایان کرانستون) از هم‌رزم‌های قدیم دکتر بوده و از دیدن او هیجان‌زده می‌شود. دکتر به سراغ یکی دیگر از هم‌قطاران خود، ریچارد میولر (لارنس فیشبرگ) که اکنون پس از سی سال در کلیسایی موعظه می‌کند می‌رود. پس از جمع شدن هر سه رفیق قدیمی، دکتر برایشان از کشته شدن فرزندش در نبردی در عراق می‌گوید و از آن‌ها می‌خواهد که با آن‌ها به آرلینگتون بروند، محلی که قهرمانان جنگی در آن با عزت و احترام، دفن می‌شوند. سه دوست قدیمی که سی سال است یکدیگر را ندیده‌اند، اکنون برای مأموریت جدیدی کنار هم قرار می‌گیرند، غافل از اینکه همه حقیقت در مورد مرگ فرزند دکتر به او گفته نشده استکل داستان فیلم همین است. اگر انتظار فیلم جنگی و اکشن و حتی تا حدی تلخ را دارید، توصیه می‌شود پای این فیلم ننشینید. همان‌طور که گفته شد، ریچارد لینکلیتر سناریوی همیشگی‌اش را اینجا هم اجرا کرده است: فیلمی دیالوگ محور. ژانر فیلم درام/جنگی/کمدی در نظر گرفته‌شده که قوی‌ترین بخش آن، کمدی فیلم است. همان‌طور که می‌توانید حدس بزنید، زوج فیشبرگ-کرانستون در این فیلم غوغا می‌کنند. میولر با بزی فیشبرگ که حسابی در زمان خودش بزن‌بهادری بوده و به هیچ خلافی نه نمی‌گفته، بعد از سی سال در قالب کشیشی موعظه‌گر روبه روی هم‌رزمان قدیمش قرار می‌گیرد و آن‌ها را شوکه می‌کند. دکتر با توجه به شخصیت تودار و آرام و تا حدی تو سری خورش (به دلیل سن پایین‌تر) زیاد به پر و پای میولر کشیش نمی‌پیچد، اما سال با بازی کرانستون دست از مسخره کردن و طعنه برنمی‌دارد و هیچ جوره توی کَتش نمی‌رود که رفیق خشن و خلافش، دین و اخلاق پیشه کرده باشد و همین عدم توافق، طنز زیبایی در طول فیلم ایجاد می‌کند و بیننده را به قهقهه می‌اندازد.
نقطه قوت فیلم را می‌توان دیالوگ‌های به‌یادماندنی آن دانست. فیلم بر اساس کتابی به همین نام که در سال ۲۰۰۵ به نویسندگی دریل پونیکسان منتشرشده است، ساخته‌شده و فیلم‌نامه آن طرح مشترکی است از پونیکسانِ نویسنده و شخص لینکلیتر. دیالوگ‌ها زیبا، جذاب، در موقع مناسب خنده‌دار و بدون کلیشه‌های معمول طنز یا جنگی است. این توانایی لینکلیتر در پرداختن به موضوعات روزمره و تکراری در قالب دیالوگ‌هایی باورپذیر اما غیرتکراری و بدیع، همانند سایر آثارش به قوت فیلم کمک کرده است.
آخرین پرچم برافراشته پر است از خرده روایت‌هایی که یک به یک تعریف می‌شوند و در ذهن می‌مانند. سه دوست در سفر خود جلو می‌روند، داستان زندگی خودشان را تعریف می‌کنند، به داستان‌ها و اتفاقات دوست و هم‌رزم پسر دکتر که سالم از جنگ عراق برگشته گوش می‌دهند، با مأمور قطار که قبلاً در نیروی دریایی سرباز بوده و الان به خانه برگشته دوست می‌شوند و به دیدن مادر پیر یکی دیگر از هم‌رزمان قدیمی‌شان که در جنگ ویتنام کشته شده می‌روند. همین داستان فیلم را از یکنواختی و کسل‌کنندگی نجات داده است. مگر چقدر می‌توان به یکی به دوی سال و میولر خندید یا به نگاه‌های خیره به پنجره دکتر چشم دوخت و آه کشید؟ لینکلیتر به خوبی از پس این چالش نیز برآمده و با تزریق داستان‌های فرعی و دوست‌داشتنی، فیلم را به دورهمی دوستانه‌ای تبدیل کرده که هرکس بعد از سال‌ها از خودش می‌گوید و این وسط آدم‌های جدیدی هم به بقیه معرفی می‌شوند.
اما موضوع اصلی فیلم آخرین پرچم برافراشته، مذمت جنگ است. جایی از فیلم هست که سالی با حرص می‌گوید: "باورتان می‌شود مردم ما این روزها برای تعطیلات می‌روند ویتنام؟ به مردم آن جا پول می‌دهند که از آن‌ها عکس یادگاری بگیرند!" ماجرا برایتان آشنا نیست؟ لینکلیتر از هر فرصتی که توانسته استفاده کرده که جنگ‌های نیابتی توسط آمریکا را بکوبد و موفق هم می‌شود. تعریف کردن شرایط جنگ سه دوست در ویتنام که یکی مدتی به زندان رفت، یکی با پای آسیب‌دیده برگشت و دیگری با ترومای پس از جنگ به نوشیدن روی آورده، گوش آسیب‌دیده سرباز آمریکایی که از عراق آمده، مسخره کردن جورج بوش و سیاست‌هایش، یکی به دو کردن سال با افسر مافوق نیروی دریایی راجع به مرگ پسر دکتر، ناراحتی دکتر از اینکه صدام دو فرزندش را از دست داد و او همان یک‌دانه‌ای که داشت را دیگر ندارد، که یکی از تلخ‌ترین جملات فیلم است و داغ آدم را بعد از آن همه خندیدن تازه می‌کند، همه مشت نمونه خروار نیش‌هایی است که لینکلیتر در تقابل با جنگ به تماشاگر می‌زند.روند عاطفی فیلم نیز به درستی طی می‌شود. لینکلیتر، با رفتار و عواطف آدم‌ها به خوبی آشناست و مخلوط عزاداری، خنده‌های عصبی، حرص، دعوا و سکوت را به خوبی در کنار هم جا می‌دهد. نمونه‌اش صحنه‌ای که همه کنار تابوت پسر دکتر نشسته‌اند و سال از خاطرات هر سه نفرشان برای سرباز آمریکایی می‌گوید، خنده‌های بی امان همه آن‌ها و تلاش سال برای عوض کردن روحیه همه، بسیار آشنا و طبیعی جلوه می‌کند و این حقیقت که همه بالای سر تابوت این‌جوری به خنده می‌افتند توی ذوق نمی‌زند. همیشه در جمع سوگواری کسی هست که بیهوده برای عوض کردن جو تلاش می‌کند و گاهی تا حدی موفق می‌شود و اینجا این نقش بر عهده سال است. در صورتی که دلداری‌های مؤثر و اصلی را میولر چندی بعد به دکتر می‌دهد و برای اولین بار می‌بینیم که دکتر انگار کمی آرام گرفته است. این رفتارشناسی و هر کسی را در جای خود نشاندن، از دل‌نشین‌ترین و به یاد ماندنی‌ترین بخش‌های فیلم است.اما فیلم تا حدی در بخش درام کم می‌آورد. تلخی داستان مربوط به ماجرای دکتر است، اما در فیلم به حد کافی به استیو کرل فضا داده نمی‌شود. در غالب صحنه‌ها یا ساکت است یا جمله‌ای کوتاه می‌گوید که به دلیل عزادار بودنش و گوشه‌گیری ذاتی‌اش طبیعی است که در بحث‌های سه نفره وارد نشود، اما انتظار می‌رفت تعداد بحث‌های دونفره‌اش بیشتر باشد. این اتفاق نمی‌افتد و در کمال تعجب بیشتر فیلم به بحث میان میولر و سال می‌گذرد و در انتهای فیلم ما شناخت تمام و کمالی از شخصیت این دو داریم اما می‌بینیم که دکتر به امان خدا رها شده و نه او را درست و درمان شناخته‌ایم نه به حد کافی برایش دل سوزانده‌ایم. بدتر از همه صحنه باز کردن تابوت به اصرار دکتر برای دیدن پسرش است. انتظاری که می‌رود، مواجه با صحنه‌ای دل‌خراش و عذاب آور است، اما این صحنه در پس‌زمینه اتفاق می‌افتد و باز هم شاهد یکی به دو سال و میولر هستیم. حتی برخی دیالوگ‌های دکتر که روی کاغذ زیبا، دل‌خراش و به یاد ماندنی به نظر می‌رسد، آن‌قدر که باید در ذهن نمی‌ماند و کشته شدن ناجوانمردانه پسر دکتر که هسته داستان است، آن‌قدر که باید و شاید احساسات تماشاگر را برنمی‌انگیزد.
بازیگرها به خوبی انتخاب شده‌اند. برایان کرانستون که در نقش یک الکلی با قلبی از طلا که در ظاهر با حرف‌هایش، دخالت‌هایش و پررویی‌اش روی اعصاب آدم می‌رود، اما از همه با اخلاق‌تر و دلسوزتر از آب در می‌آید، بی نقص و فوق‌العاده بازی می‌کند. لارنس فیشبرگ نیز نقش دوقطبی‌اش را خوب به خورد تماشاگر می‌دهد و تصور او به عنوان یک سرباز وحشی و لاقیدِ دیروز و کشیش موعظه‌گر و خشکِ امروز سخت نیست، مخصوصاً که طی صحنه‌های خاصی، چشمه‌هایی از شیطنت‌های جوانی‌اش را بروز می‌دهد. استیو کرل هم تا جایی که فیلم‌نامه و دیالوگ به او اجازه می‌داده، نقش آدم آرام و در هم شکسته را که روزگار حسابی برایش خواسته خوب بازی می‌کند. وقتی از همسر فوت شده‌اش حرف می‌زند، وقتی گیج و دستپاچه نمی‌داند چه تصمیمی بگیرد و دست به دامن دوستانش می‌شود، درهم شکستگی و عزایش تا حدی به رخ بیننده کشیده می‌شود که متأسفانه آن چنان که باید ماندگار نیست. بازیگران فرعی نیز به خوبی داستان‌هایشان را می‌گویند و صحنه را ترک می‌کنند. بین همه آن‌ها پیرزن سیاه پوستی که فرزندش را در جنگ ویتنام از دست داده، یک سر و گردن از بقیه بالاتر است و همدردی تماشاگر را به خوبی بر می‌انگیزد. این بخش فیلم از معدود صحنه‌هایی است که حتی از صحنه‌های سوگواری پسر دکتر نیز، تلخ‌تر و تأثیرگذارتر از آب درآمده است.
فیلم توانسته حال و هوای سال ۲۰۰۳ میلادی و فضای کریسمس را نوستالژی‌وار نشان دهد. از آشنایی تازه مردم با تلفن همراه، تا نشان دادن گاه به گاه بوش، کامپیوترهای آن دوره، وسایل نقلیه و گریز دلپذیر سه هم‌رزم به نیویورک همه به نمایش هرچه بهتر آن دوره آمریکا کمک کرده است و مدام به یاد تماشاگر می‌اندازد که در چه دوره‌ای قرار دارد.
فیلم آخرین پرچم برافراشته، آن‌قدر که کمدی است، درام نیست. پس اگر انتظار فیلمی تلخ و تکان‌دهنده را از جنگ، مثل گنجه رنج کاترین بیگلو دارید، سر‌اغش نروید. حتی اگر انتظار کاری شبیه کارهای قبل ریچارد لینکلیتر را هم دارید تماشای آن توصیه نمی‌شود، اما اگر می‌خواهید روی دیگری از کشته شدن در جنگ را ببینید و با آن بخندید، حرص بخورید و قدمی دیگر در راه دانستن پوچی جنگ بردارید، آن را از دست ندهید. فیلم با کمک زبان طنزِ شخصیت‌هایش که یک عالم غم در سینه دارند و به قول سال، آینده‌شان، پشت سرشان است و چاره‌ای جز گذران عمر و شوخی و خنده ندارند، جنگ‌های این چنین و سیاست‌های آمریکا را زیر پا له می‌کند. با حداقل حرف‌ها و ظریف‌ترین صحنه‌ها، عظمت ارتش آمریکا را در هم می‌شکند و جنگ را تمام نشدنی و ناشی از عطش قدرت سیاستمداران زمان می‌داند و با یک جمله سال نیلون پرونده همه را می‌بندد: "هر نسلی، جنگ خودشو داره."
دانلود زیرنویس فارسی این فیلم

چاپ این بخش

  کویرگردی به سبک ایرانی
ارسال‌شده توسط: hmseo - 12-03-2018, 02:52 PM - انجمن: گردشگری - بدون‌پاسخ

شاید در سالیان اخیر برخلاف گذشته، مردم ایران اهمیت بیشتری برای کویر و کویرگردی قائل می شوند و به همین دلیل آژانس های مسافرتی مختلف، تورهای متعددی از جمله تور کویر یک روزه را به مناطق کویری مختلف برگزار می کنند، اما هنوز هم آنطور که باید و شاید به این طبیعت زیبا پرداخته نمی شود. بهترین زمان برای کویرنوردی، فصل پاییز است، هنگامی که هوا خنک تر شده و باد لطیف پاییزی، چهره ها را نوازش می دهد و دیگر آفتاب سوزان و مردافکن کویر در روز، شما را از پای در نمی آورد و موجب گرمازدگیتان نمی شود، هرچند که هیچ زمانی صفای شب های کویر، جمع شدن دور آتش و رصد ستاره ها را ندارد. کویرگردی به همین آسانی ها که فکر می کنید نیست. اولین موری که باید آن را پیش از سفر رعایت کنید، تهیه وسایل مورد نیاز کویرنوردی است که از همه بیشتر باید روی کفش مناسب کویرنوردی تاکید کرد که تاثیر به سزایی در کیفیت سفر و همچنین سلامتی شما دارد. در زیر چند کویر معروف و پرطرفدار و همینطور سحرانگیز ایران را به شما معرفی می کنیم.
 
کویر مرنجاب کجاست؟
می توان گفت که نام این منطقه کویری در استان اصفهان و در مجاورت شهرستان آران و بیدگل از کاروانسرا و قناتی گرفته شده که به دستور شاه عباس در این منطقه ساخته شده است. تنها نام جزیره سرگردان و دریاچه نمک که از جاذبه های گردشگری کویر مرنجاب هستند، کافیست تا انسان را به کویرنوردی ترغیب کرده و راهی این منطقه و نیز پیوستن به تور کویر مرنجاب نماید. برای اقامت در کویر مرنجاب، اقامتگاه ها و هتل های سنتی مختلفی وجود دارد.
کویر ورزنه کجاست؟
کویر ورزنه است و تپه های شنی غول آسا و عجیب که از باد متولد شده اند. درواقع باد باعث فرسایش پوشش این منطقه که به کویر خارا نیز معروف است شده و ان را به این شکل دراورده است. کویر ورزنه حدود 100 کیلومتر از اصفهان فاصله دارد و وسعت آن چیزی در حدود 17 هزار هکتار است. عددی بزرگ، رعب انگیز و جالب. یکی از دلایل توصیه ما به شما برای انتخاب تور کویر ورزنه، همین مورد است.
کویر کاراکال کجاست؟
شاید اگر واژه تور کویر کاراکال را شنیدید، اولین فکری که به ذهنتان خطور کرده، توری به مناطق آفریقایی یا آمریکای مرکزی بوده است، اما بهتر است بدانید که این منطقه در نزدیکی شهر بافق در استان یزد واقع شده است. علاوه بر تفریحات رایج در کویرگردی و نیز قدم زدن در نخلستان های زیبای کویر کاراکال، یکی از جاذبه های کم نظیر این منطقه، دیدن گونه های مختلف و کمیاب حیات وحش مرکزی ایران است که برخی از آن ها در معرض خطر انقراض قرار گرفته اند.
کویر مصر کجاست؟
یکی از اولین انتخاب های ایرانی ها برای کویرگردی، تور کویر مصر است. هرچند که این کویر از تهران فاصله زیادی دارد، اما این قضیه باعث نمی شود تا گردشگران به خصوص عاشقان کویر در زمان های مناسب کویرنوردی، از سفر به این منطقه چشم بپوشند. از هیجانات خاص این کویر که انتظار مسافران را می کشد، می توان به شترسواری، آفرود و رصد ستارگان اشاره نمود.

چاپ این بخش

  عراق، دومین کشور زیارتی جهان اسلام
ارسال‌شده توسط: hmseo - 12-03-2018, 02:51 PM - انجمن: گردشگری - بدون‌پاسخ

عراق کشوری  عرب زبان درخاورمیانه و جنوب غربی آسیاست، هرچند که تعداد زیادی از جمعیت این کشور را کرد زبان ها نیز تشکیل می دهند.  پایتخت عراق شهر بغداد بوده و این کشور از جنوب با عربستان سعودی، از غرب با اردن و سوریه از شرق با کشورمان ایران و از شمال با ترکیه همسایه است.
کربلا
شهری مذهبی و مقدس برای تمامی شیعیان جهان که تا سال 61 قمری بیابان بزرگی بوده به نام نینوا که البته مردم ان منطقه، نام های دیگری نیز بر روی ان نهاده بودند، اما بعد از سال 61 قمری و رودیداد  عظیم کربلا و قیام امام حسین (ع)، به تدریج مورد توجه شیعیان قرار گرفت تا به امروز که بزرگ ترین میعادگاه شیعیان و دومین میعادگاه بزرگ مسلمانان جهان به شمار می آید.
تور کربلا همه ساله در ایام زیارتی خاص به ویژه تا سوعا و عاشورا  و اعیاد مذهبی مانند عید قربان و ولادت امام حسین در قالب کاروان های زیارتی عتبات برگزار می شود. این تورها در دو نوع  تور کربلا هوایی و تور زمینی کربلا به مسافران ایندیار خدمات رسانی می کنند.
اغلب تور های عتبات  شامل بلیط رفت برگشت، اقامت در هتل به همراه ناهار وشام، ویزای عراق، بیمه مسافرتی، گشت وزیارت به همراه مدیر و مداح مجرب است.
نجف
شهرنجف پس از سوء قصد و کشته شدن اما علی (ع) توسط ابن ملجم  تبدیل به شهری مهم در میان مسلمین جهان تبدیل شد. اهمیت این مکان مذهبی علاوه بر در برگرفتن پیکر پاک امام علی، به واسطه وجود آرامگاه حضرت هود، نوح وصالح نیز در آن می باشد و به همین دلیل است که همواره در مناسبت های دینی مانند ایام ولادت و شهادت یکی از پر رفت و امد ترین مقاصد جهان اسلام به شمار می آید.
تور نجف همواره با بلیط چارتر از مقاصد مختلفی چون کشور عزیزمان ایران صورت می پذیرد.معمولا تور کربلا و تور نجف به صورت گروهی انجام می شود.
اربعین حسینی
اربعین حسینی، 20 صفر و درواقع چهل روز بعد از شهادت امام حسین(ع) است که جزو مهم ترین مناسبت های شیعیان جهان به شمار آمده و همه ساله پر شور تراز سال های قبل برگزار می شود. این مناسک که به نوعی فستیوال مذهبی برای نشان دادن اتحاد و وحدت میان شیعیان تبدیل شده، یکی از بزرگ ترین مراسم پیاده روی جهان نیز محسوب می شود. درواقع پیاده روی اربعین پس از مراسم حج در کعبه، دومین مراسم بزرگ مذهبی در سرتاسر جهان است.
فلسفه پیاده روی اربعین
پیاده به کربلا رفتن به خصوص در ایام اربعین، فلسفه و مضوعیت خاص خود را دارد و از آنجا که پرداختن به ان از همان سال های اولیه پس از شهادت امام حسین در زمره کارهای ثواب قرار گرفته، احادیث و روایات زیادی در باب آن وجود دارد.
به طور مثال، بنا به فرموده امام عسکری (ع)؛ یکی از نشانه های مومن – که در این روایت مقصود شیعه است – زیارت سیدالشهدا درروزاربعین می باشد.
چرا که امام صادق (ع) به یکی از دوستان خود می‌فرماید:
قبر حسین (ع) را زیارت کن و ترک مکن.
پرسیدم: ثواب کسى که آن حضرت را زیارت کند چیست؟
حضرت فرمود: کسى که با پای پیاده به زیارت امام حسین (ع) برود، خداوند برای هر قدمى که برمى‏دارد، یک حسنه برایش نوشته ویک گناه از او محو مى‏فرماید و یک درجه مرتبه ‏اش را بالا مى ‏برد.
سابقه تاریخی پیاده روی اربعین
از جهتی جریان پیاده روی برای زیارت سیدالشهدا در روز اربعین سابقه ای تاریخی نیز دارد. زیارت کربلا با پای پیاده در زمان شیخ انصاری رسم بوده است، ‌اما در برهه ‌ای از زمان به فراموشی سپرده می‌شود که در نهایت توسط شیخ میرزا حسین نوری دوباره احیا می‌شود.
تور اربعین هر ساله حتی در زمان اوج تسلط داعشیان بر بخش هایی از کشور عراق برگزار شده و همواره نیز با استقبال زیادی از طرف مردم رو به رو گشته است. این تورها از چندین هفته جلوتر به صورت گروه های مردمی به صورت پیاده از مرزهای مهران  و سایر مرزهای ایران آغاز شده و در مرز، ویزای عراق برای زائران صادر و بیمه مسافرتی گرفته می شود. گروه های مردمی معمولا توسط یک مدیر کاروان که شناخت کامل نسبت به عتبات دارد، هدایت می شود.

چاپ این بخش

  سیستم هشدار نقاط کور
ارسال‌شده توسط: gandomcardvd - 05-03-2018, 12:24 AM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

دنده پشت فرمان یا پدل شیفتر یکی از فن آوری هایی است که خودروسازان با توجه به تجربیاتی که در مسابقات فرمول یک داشتند طرحی پیاده کردند تا معضل تعویض دنده را برای رانندگان از میان بردارند. باید دانست خودرویی که پدل شیفتر یا شیفتر پشت فرمان روی آن نصب شده است، با سیستم برقی مالتی پلکس طراحی شده است و به همین دلیل حساسیت زیادی نسبت به گرفتن برق اضافی از باتری دارند. عده ای بدون هیچ تخصصی در این زمینه برای گرفتن برق مورد نیاز برای نصب سیستم صوتی و نویگیشن از برق ورودی به گیربکس به داخل کابین انشعاب می‌گیرند. که به کم شدن ولتاژ ورودی به گیربکس منجر می‌گردد و به علت حساسیت سوپاپ‌ها و شیرهای هیدرو الکترونیکی گیربکس‌های اتوماتیک به افت ولتاژ، بعد از مدتی که سیستم پدل شیفت خودرو دچار اختلال شده و یا حتی به کل کار نمی‌کند. این مشکل می‌تواند در نهایت به خرابی گیربکس منجر شود.[عکس: behind-the-wheel-paddle-shifter3.jpg]دوربین۳۶۰ درجه خودرو این امکان را به راننده می دهد که دورا تا دور ماشین خود را هنگام پارک خودرو و عبور از خیابان های تنگ و باریک ببیند. تا راننده بتواند بدون خطر و ایمن ماشین خود را پارک و عبور دهد. این دوربین های ۳۶۰ درجه زیر آیینه های کناری خودرو یا روی سپرهای جانبی در قسمت جلو و سپر عقب خودرو با قابلیت دید ۳۶۰ درجه را بر مانیتور می دهد. شما می توانید به راحتی هر چه تمام تمام قسمتهای اطراف خودرو را مشاهده کنید . بدون آنکه از خودروی خود پیاده شوید.دوربین ۳۶۰ درجه خودرو قابلیت اتصال به شبکه های نسل چهارم ال تی ای را دارند. توجه داشته باشید که این دوربین نمایشگر ۳اینچی دارد. می تواند ویدئوهای ۳۶۰ درجه با کیفیت ۴k را ضبط کند. نکته ای که در استفاده ازدوربین ۳۶۰ درجه خودرو وجود دارد این است که شما می توانید اطلاعات مربوط به موقعیت مکانی و همچنین سرعت راننده را نیز به این تصاویر اضافه کنید.[عکس: 360-degree-camera-e1508918395212.jpg]سهولت در پارک خودرو بخصوص پارک دوبل امتیازی است که راننده با استفاده از دوربین ۳۶۰ درجه خودرو از آن برخوردار می شود. مهمترین مزیت دوربین ۳۶۰ درجه خودرو نیز این است که شما به راحتی می توانید خودروی خود را از راه دور مشاهده و ردیابی کنید. همچنین به راحتی می توانید آن را در یک پارکینگ بسیار شلوغ پیدا کنید و نگران گم شدن آن نباشید. توجه داشته باشید که این تصاویر را بر روی هدست واقعیت مجازی نیز ممکن است. استفاده از این دوربین ها سبب می شود که شما بتوانید از برخوردها و تصافات خودروی خود نیز تصویر بگیرید. ویدئوی تصادف را ضبط می کند و عکسی را هم از صحنه تصادف به گوشی راننده ارسال می کند. مالک دوربین ۳۶۰ درجه ماشین از طریق موبایل خود میتواند تمامی اتفاقات اطراف خودرو خود را مشاهده کند. توجه داشته باشید که تمامی این اتفاقات به طور کاملا خودکار ضبط می شود .دوربین ۳۶۰ درجه خودرو به فناوری جی پی اس مجهز شده اند که درصورت سرقت خودرو از حرکت و جایگاه خود به شما اطلاع میدهد.البته ردیاب خودرو نیز وسیله ای است که به صورت جداگانه در برخی خودروها تعبیه شده است. دستگاههای ردیاب خودرو این امکان را دارند که در هر کجایی قرار بگیرند. می تواند گزارشات بسیار دقیقی را برای صاحب خودرو ارسال کنند. و می توان با ارسال یک پیامک از راه دور ماشین را متوقف و خاموش کنید و آن را از ادامه حرکت بازدارید.[عکس: car-gps-e1508919663958.jpg]شرکت ولوو سیستمی تحت عنوان سیستم رادار نقطه کور (Bhind Spot information System) ارایه کرده است. در هنگام رانندگی ممکن است خودرو در نقطه ای قرار گیرد که برای رانندگان قابل مشاهده نباشد. همین امر منجر به برخورد و تصادف شود. بدین منظور در گوشه های عقب خودرو یک رادار قرار داده شده است. زمانی که یک خودرو با هر مانع دیگری وارد میدان تعریف شده این رادار (با ابعاد آن ۹.۵ متر در ۳ متر) شود. این سیستم وجود مانع را تشخیص می دهد. با یک چراغ زرد رنگ در کنار آینه جانبی به راننده هشدار داده می شود. همچنین با ورود یک خودرو در فضای نقطه کور راننده ، چراغ روی آینه جانبی شروع به چشمک زدن می کند. به راننده هشدار می دهد که یک خودرو در حال نزدیک شدن به خودروی وی است.[عکس: Bhind-Spot-Information-System-2.jpg]با استفاده از سیستم هشدار نقاط کور شما با خیال راحت می توانید در هنگام رانندگی تغییر مسیر بدهید. همچنین بهترین تصمیم را هنگام رانندگی اتخاذ کنید. استفاده از رادار نقاط کور به شما کمک می کند تا به نقاط کور خودرو هنگام رانندگی دسترسی پیدا کنید. سیستم هشدار نقاط کور در جلوگیری از تصادفات بسیار کارساز بوده. پس با نصب این سیستم در خودروی خود شما نیز خطرات احتمالی ناشی از تصادفات را کاهش دهید. توجه داشته باشید که سیستم هشدار نقاط کورمعمولاَ به شکل یک حسگر در آینه های بغل ماشین قرار می گیرد. در طول رانندگی هشدارهای لازم را با رنگ های زرد و قرمز به راننده ابلاغ می کند.[عکس: Bhind-Spot-Information-System-3.jpg]به علاوه گارد خودرو در خودرو نیز نقش یک محافظ را بازی می کند که محافظ خودرو شما است تا صدمه ای نبیند. با استفاده از گارد و رکاب در خودرو ایمنی را برای خود و سرنشینان به ارمغان بیاورید و از رانندگی خود در شرایط مختلف جاده ای لذت ببرید. رکاب یک لوله استیل یا فلزی است که در دو طرف بغل خودرو قرار می گیرد، راننده و سرنشینان به هنگام سوار شدن در خودرو پا های خود را بر روی رکاب می گذارند.[عکس: Body-Armor.jpg]


چاپ این بخش

  فرش سجاده‌ای کاشان
ارسال‌شده توسط: quadcopter - 02-03-2018, 12:28 AM - انجمن: آتلیه عکاسی - پاسخ‌ها (2)

بافندگان فرش کاشان هر کدام روش خاصی برای بافتن فرش دارند. به طور کلی بافندگان هنرمند فرش بر دو منوال شروع به بافت فرش می کنند، روش ذهنی و یا استفاده از نقشه. در نوشته پیش رو به تعریف هر یک از روش ها و پرداختن به نکات مثبت و منفی آن می پردازیم.  قبل از خرید فرش این دو روش را مطالعه نمایید.
[عکس: Kashan-carpet-550x800.jpg]
روش استفاده از ذهنی بافی
ذهنی بافی به این معناست که طرح را در ذهن خود مجسم و با توجه به چیزی که در ذهن وجود دارد شروع به بافتن طرح فرش کنند. در این تکنیک بافنده یک یا چند طرح قالی را به خاطر می‌سپارد و آنها را روی قالی عملی می‌کند. بعضی از بافندگان کهنه کار و قدیمی هستند و تمام اجزای فرش را از هم تشخیص می دهند و همچنین بافندگان جوان تر نیز با کمی احتیاط بیشتر نقش های زیبایی می آفرینند. از آنجا که در این روش بافنده از ذهن خلاق خود کمک می‌گیرد، در نتیجه آثار باقی مانده از خود را به عنوان میراث خود و پیشینیان خود برای فرزندانش به ارث می‌گذارد و بدین ترتیب است که نقوش از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود از این رو می‌توان گفت که این نقوش از اصالت و قداست خاصی نزد قوم بافنده قالی برخوردار است.
با پرداختن این نقوش و دقت و بررسی آنها در می‌یابیم که نقوش بیشتر به صورت انتزاعی و ساده شده است و اکثرا به صورت هندسی بافته می‌شوند. هرچند این روش در سالیان گذشته بیشتر مرسوم بوده اما امروزه نیز از این روش در نقاط مختلف استفاده می‌شود. در ایران اقوام زیادی به این امر می‌پردازند که عبارتند از عشایر فارس، اقوام ترکمن، عشایر سیستان و بلوچستان مردم کردستان آذربایجان ، روستاهای اصفهان و یزد، کرمان ، کلاردشت (مازندران) و ….
این روش معایبی با خود به همراه دارد. در این بین یه این سخن مشهور میرسیم که کم رنگ ترین قلم ها از پررنگ ترین حافظه ها ماندگار تر هستند؛ پس چه بهتر است که برای بافت فرش، نقشه و طرح پیش روی بافنده باشد  و از ذهنی بافی دوری کند.
هر انسانی جایزالخطا است و هر لحظه ممکن است اشتباه کند. در این روش نمی توان خیلی دقیق بود و بافنده زمانی متوجه اشکال در کار خود خواهد شد که یا بافت فرش را تمام کرده باشد یا اینکه چندین گره را براساس همان اشتباه خود پیش برده باشد. همچنین میزان کوبیدگی و کشیدگی در فرش قابل کنترل نخواهد بود. از طرفی دیگر چون بافنده نمی تواند آن چیزی که تجسم کرده است را یکجا ببیند، استاندارد به ندرت رعایت می شود و حتی اگر هم طراح با استاندارد های بافندگی آشنا باشد وقتی می تواند نقاط ضعف و قوت کار خود را ببیند و متوجه آن شود که فرش بافته شده و آن وقت هم کار از کار گذشته است.
یکی از معایب استفاده از روش ذهنی بافی در بافت فرش این است که چون روش طراحی بسیار دقیقی است باید برای تمام طرح ها وقت گذاشته شود. اما تجربه نشان داده است که به مرور زمان تولید کننده چون می خواهد فروش بالاتری داشته باشد به این فکر می کند که سریعتر طرح های مختلفی تولید کند. در نتیجه این اقدام فروشنده باعث می شود که طرح ها به مرور زمان ساده تر شوند و اصالت خود را از دست بدهند و همینطور به صورت ناقص و خلاصه و با سرعت بالا،تولید و عرضه گردند.
هر شخصی در دنیای فرش بافی و بافندگی به خوبی می داند که حتی ذهن طراحان بسیارخوب و پویا، در آخر می تواند پنج الی شش طرح به یاد ماندنی و زیبا را خلق کند. از همین جهت می توان بی درنگ نتیجه گیری کرد که روش ذهنی بافی به هیچ عنوان روش خوبی برای تولید فرش با طرح های متنوع و تعداد بالا نمی باشد. از آن گذشته این روش آن قدر دشوار است که به مرور زمان ذوق هنری بافنده رو به زوال خواهد رفت و متاسفانه دیگر نمی تواند طرح های به یاد ماندنی از خود برجای بگذارد. در کنار این مشکل، تعداد رنگ های مورد استفاده طراح و بافنده فرش نیز در هنگام استفاده از روش ذهنی بافی کمتر است زیرا استفاده از این روش بافت فرش، ایجاب می کند که طراح این کار را انجام دهد. دلیل وجود این مشکل این است که به عنوان مثال هنگامی که بافنده از رنگ قرمز کمرنگ در جایی استفاده کند و بخواهد در جای دیگر از قرمز پررنگ استفاده کند، مطمئناً بعد از مدتی رنگ ها را از هم تمیز نخواهد داد و یادش نمی ماند که چه رنگی را در کجا باید استفاده کند. پس به ناچار مجبور می شود تا از رنگ هایی که شبیه به یکدیگر می باشند، استفاده نکند.
با توجه به تمامی موارد ذکر شده در بالا، می توان نتیجه گیری نمود که با وجود بعضی مزایا استفاده از روش ذهنی بافی در بافت فرش، این روش به علت داشتن معایب متعدد توصیه نمی شود و بهتر این است که بافندگان از روش های دیگری همچون روش نقشه های شطرنجی یاری بگیرند تا کار تولید را بین طراح و بافنده تقسیم کنند و کار را با کیفیت بالاتری ارائه دهند.
[عکس: Kashan-Sajadi-Carpet-800x414.jpg]
روش استفاده از نقشه‌
سه روش نقشه خوانی مرسوم می باشد :

  1. خود بافنده نقشه را در اختیار داشته باشد و با نگاه کردن به آن قالی را ببافد.
  2.  فرد دیگری که در حال بافت است نقشه را با صدای بلند می‌خواند و یک یا چند بافنده دیگر طبق آن گره می‌زنند
  3. استفاده از کامپیوتر نقشه‌خوان که در برخی از مناطق و سازمانها به کار گرفته و هنوز به طور همه‌گیر مورد استفاده قرار نگرفته. اگر در زمینه تابلو فرش ، طراحی و بافت آن فعالیت کرده باشید در مورد نقشه کدبندی یا کامپیوتری یا نقشه عددی تابلو فرش مطالبی شنیده اید.در روش سنتی طراحی تابلو فرش که معمولاً بر روی نقشه شطرنجی با رنگ توسط هنرمندان این هنر ایجاد می شد امکان تغییر دادن نقشه به سختی ممکن بود. ولی با حضور تکنولوژی در طراحی نقشه ها این امر ممکن شده و امری آسان و سهل است.
به علاوه، نقشه های قالی نیز به چهار دسته تقسیم می‌شود :
  1.  نقشه‌های نقطه چین شده
  2. نقشه‌هایی که بخشی از آن نقطه چین شده و بخشی دیگر از آن بدون نقطه
  3. نقشه‌هایی که بدون نقطه چین
  4.  استفاده از عکس یا نقاشی بدون استفاده از نقطه‌چین
روش استفاده از نقشه های شطرنجی راحت و مرسوم است و در آن نقشه‌های آماده که با استفاده از کاغذهای شطرنجی طراحی و به صورت نقطه‌چین در آمده و رنگ‌آمیزی شده‌اند به کار برده می‌شوند.
در این روش طراح قالی استقلال کامل داشته و بخش مجزا و مستقلی برای او در این صنعت در نظر گرفته شده است و علت این امر آن است که برای به دست آمدن یک فرش مطلوب مانند فرش سجاده‌ای کاشان که ریشه در اعتقادات مردم داشته و برای مساجد و نمازخانه ها بیشتر مورد استفاده قرار میگیرد، استفاده از نقشه مناسب، بسیارحائز اهمیت است.

چاپ این بخش

  گوگل ادوردز
ارسال‌شده توسط: daftarezdeva - 24-02-2018, 10:43 PM - انجمن: تشریفات - بدون‌پاسخ

[عکس: 153190211155541.jpg]
مقایسه تبلیغات در گوگل ادوردز و سئو، کدام یک برای بازاریابی بهتر است؟
در این مقاله به معرفی گوگل ادوردز، سئو، مقایسه آنها و اینکه کدامیک برای رونق کسب و کار شما بهتر می باشد بپردازیم.
تبلیغات در گوگل و سئو اجزای اصلی بازاریابی از طریق موتورهای جستجو (SEM) هستند، وقتی اگر در حال اجرای کمپین‌ های دیجیتالی بازاریابی هستید، هر دو با ارزش‌ترین ابزار در این زمینه محسوب می‌شوند.
گوگل ادوردز و سئو، دارای برخی تفاوت‌ها و شباهت‌ها هستند، موقعیت‌هایی هم پیش می‌آید که با توجه به اهداف بازاریابی و کسب‌ و کار، باید از هر دو آنها استفاده کرد.
[عکس: 153190211159992.jpg]
گوگل ادوردز یا تبلیغات در گوگل چیست؟
اگر در زمینه بازاریابی دیجیتال تازه‌کار هستید ممکن است از افراد این حوزه درباره مواردی چون PPC (پرداخت به ازای هر کلیک)، گوگل ادوردز و اصطلاحاتی مانند CPC(هزینه به ازای هر کلیک)، پیشنهادات مزایده و کمپین‌ها چیزهایی شنیده باشید اما معنی این کلمات را ندانید. نگران نباشید ما در این مقاله نگاه مختصری نیز به این امور خواهیم داشت.
گوگل ادوردز یا همان تبلیغات در گوگل ادوردز، یک پلتفرم تبلیغاتی با مالکیت گوگل است. تبلیغ کنندگان می‌توانند از این پلتفرم برای قرار دادن تبلیغات در صفحات نتایج جستجوی گوگل، محصولات گوگل (یوتیوب، جی‌میل و …) و هزاران وب‌سایت دیگر که به عنوان نمایش دهنده تبلیغات با گوگل همکاری دارند ، استفاده کنند. شما به عنوان کسی که می‌خواهد آگهی خود را در بخش تبلیغات در گوگل منتشر کند، ۲ روش برای پرداخت هزینه تبلیغات خود دارید .


  • می‌توانید وقتی شخص روی تبلیغات شما در گوگل کلیک کرد (هزینه در ازای هر کلیک یا CPC) هزینه پرداخت کنید. در این روش گوگل به ازای نمایش تبلیغات شما، هزینه ای دریافت نمی کند و فقط زمانیکه روی تبلیغات شما کلیک شود هزینه آن محاسبه می شود.

  • وقتی که افراد تبلیغات شما در گوگل را مشاهده می‌کنند (CPM یعنی هزینه در ازای هر هزار بار نمایش تبلیغ) هزینه بپردازید.
کل سیستم تبلیغات در گوگل مانند مزایده‌ای بزرگ کار می‌کند و بازاریابان در تلاشند تا برای جایگاه تبلیغات خود در گوگل به رقابت بپردازند.
[عکس: 15319021116383.jpg]
سئو چیست؟
بهینه‌سازی موتور جستجو یا سئو موجب بهبود رتبه صفحات سایت شما در نتایج جستجوی موتورهایی مانند گوگل، یاهو، بینگ و سایر موتورهای جستجوی مهم می‌شود. برای دست‌یابی به این هدف، باید اطمینان پیدا کنید که وب‌سایت شما با موتور جستجو سازگار است. یک وب‌سایت سازگار با موتور جستجو، وب‌سایتی است که توسط موتورهای جستجو به سادگی “خوانده” شده و استفاده از آن برای کاربران ساده باشد. دست یافتن به یک بهینه‌سازی نتیجه بخش بدون آشنایی و بکار گرفتن نکات ظریف این حوزه امکان‌پذیر نیست، مفهوم کلی بهینه‌سازی موتورهای جستجو، داشتن وب‌سایتی سریع و کاربردی با محتوایی یکتا است که استفاده از آن برای کاربر نهایی نیز تجربه خوبی را به همراه دارد.

مقایسه تبلیغات گوگل و سئو
تا اینجا شما به تصویری کلی از چگونگی کارکرد تبلیغات در گوگل و سئو دست یافته‌اید اکنون این دو را مقایسه می کنیم:

  • تبلیغات گوگل در بالای نتایج جستجوی گوگل قرار می‌گیرند و می‌توانید یکی از این جایگاه‌ها را به خود اختصاص دهید، اما برای سئو باید تلاش بیشتری به خرج بدهید تا به یکی از آن جایگاه‌های صدرنشینی در نتایج ارگانیک جستجو دست پیدا کنید.

  • با استفاده از تبلیغ در گوگل، نسبت به سئو، سریع‌تر نتیجه خواهید گرفت چون بلافاصله می‌توانید کمپین‌های تبلیغاتی ایجاد کنید و فرایند دست‌یابی به ترافیک مورد نظرتان خیلی زود آغاز می‌شود. این در حالی است که برای سئو (بخصوص برای وب‌سایت‌های جدید) باید زمان زیادی را صرف کنید تا بتوانید به رتبه و ترافیک خوبی دست پیدا کنید.

  • محاسبه بازگشت سرمایه در گوگل ادوردز آسان‌تر است، انجام این محاسبات برای سئو دشوارتر است زیرا فاکتورهای بسیار بیشتری وجود دارد که در سئو موثر هستند و همه چیز فقط به هزینه تبلیغات و عایدات وابسته نیست. وقتی شما کمپین‌های گوگل ادوردز خود را متوقف می‌کنید ترافیک شما نیز متوقف می‌شود، اما وقتی شروع به دریافت ترافیک با سئو می‌کنید این روند برای مدتی طولانی ادامه خواهد داشت.

  • شما با تبلیغات در گوگل می‌توانید به صورت همزمان کلمات کلیدی بسیاری را هدف قرار دهید اما با سئو باید روی کلمات کلیدی کمی تمرکز کنید تا بتوانید بهترین نتیجه را داشته باشید. شما به کمک گوگل ادوردز می‌توانید بر روی سایر وب‌سایت‌های گوگل و وب‌سایت‌هایی که از Google Adsense استفاده می‌کنند نیز تبلیغات خود را به نمایش بگذارید اما نتایج سئو فقط برای صفحات جستجو قابل نمایش هستند.

  • گوگل ادوردز پلتفرم انحصاری گوگل می باشد در نتیجه با تبلیغ در گوگل، آگهی شما در موتور جستجوگر گوگل و وب سایتهایی که تبلیغ گوگل را نشر می دهند نمایش داده می شود ولی سئو برای تمامی موتورهای جستجو کاربرد دارد.

  • برای انجام تبلیغ در گوگل باید هزینه پرداخت کنید در صورتیکه ترافیک سئو رایگان است. البته ما به این مورد عقیده ای نداشته و صحیح نمی باشد. چون برای سئو سایت نیاز به پرداخت هزینه نسبتا بالا به متخصصین سئو می باشد .
کدام گزینه برای بازاریابی بهتر است؟
با تبلیغ در گوگل می‌توان کمپین‌های جدیدی ایجاد کرد. وقتی ما کارمان را به عنوان ارائه‌دهنده خدمات سئو آغاز کردیم، هدف اصلی کمپین‌های بازاریابی ما کمک به مشتریان برای دریافت ترافیک از موتورهای جستجو از طریق سئو بود. اما تجربه ما و سالها همکاری با مشتریان در حوزه‌های مختلف به ما نشان داده که گاهی مالکان کسب‌ وکار به نتایجی سریع و بدون معطلی نیاز دارند و اینجاست که پای تبلیغات در گوگل به میان می‌آید.
بزرگترین مزیت گوگل ادوردز بر سئو، دست یافتن سریع‌تر به نتیجه است.
شما باید در ازای هر بازدید از تبلیغات در گوگل هزینه بپردازید اما در صورت سودآور بودن کمپینتان می‌توانید سرمایه گذاری خود را در PPC توجیه کرده و به اهداف کسب‌وکاری خود دست پیدا کنید.
گوگل ادوردز، مناسب استارتاپ‌ها و کمپین‌های جدیدی است که می‌خواهند برای اهداف خود در حوزه فروش، جذب مشتریان جدید یا حتی تست کردن محصولات، میزان موثر بودن وب‌سایت و هر جزء دیگری در فرایندهای فروش یا بازاریابی، سریعا به ترافیک مورد نیاز خود دست یابند.
این موارد در صورتی محقق می‌شوند که استفاده از تبلیغات در گوگل به شیوه‌ای دقیق و هوشمندانه باشد. پول خرج کردن برای گوگل ادوردز کار ساده‌ای است و اگر از ابزار کنترل و نظارت صحیح برخوردار نباشید به جای سود دچار زیان خواهید شد.
آنچه ما همیشه در مورد تبلیغات در گوگل به مشتریانمان گوشزد می‌کنیم این است که اگر به درستی از آن استفاده نکنید مانند بازی در کازینو خواهد بود، جایی که شما پول زیادی را خرج می‌کنید به این امید که آن را باز پس خواهید گرفت اما هرگز این اتفاق نمی‌افتد. شما برای استفاده از خدمات تبلیغات در گوگل و سودآوری از این طریق، نیازمند افرادی متخصص در این زمینه هستید. متخصصین ما در آژانس تبلیغات اینترنتی ثمین افتخار ارائه چنین خدماتی را به مشتریان خود دارند.
بنابراین توصیه می‌کنیم در شرایطی که پول خرج کردن در این سیستم بسیار آسان است، و شما فاقد دانش و تجربه لازم برای اداره کمپین‌های گوگل ادوردز می‌باشید، از اندوخته خود مقتصدانه استفاده کرده و با سپردن این امور به متخصصان و مشاوران حرفه‌ای ما در آژانس تبلیغات اینترنتی ثمین، از بازگشت سرمایه خود اطمینان پیدا کنید. لازم به ذکر است که در صورت عدم رضایت شما از کمپین تبلیغاتی، می‌توانید با ارسال تیکت از ما بخواهید تا کمپین شما را غیرفعال کنیم و مقدار شارژ باقی مانده را به حساب شما عودت دهیم. این بهترین روشی است که شما می‌توانید با کمک آن، در استفاده از گوگل ادوردز پولتان را از دست نداده و به سود دست پیدا کنید.
سئو را فراموش نکنید
با اینکه شروع کار با گوگل ادوردز به دلیل سریعتر بودنش ایده خوبی است، باید کار با سئو، بازاریابی محتوا و رسانه‌های اجتماعی را نیز آغاز کنید تا به بهترین نتایج دست یابید. این ۳ ابزار، تمام چیزی است که شما برای موفقیت بلندمدت آنلاین خود به آن احتیاج دارید.
بازاریابی محتوا به شما کمک خواهد کرد تا محتوایی درست ایجاد کنید. سئو به شما کمک می‎کند تا محتوای خود را برای موتورهای جستجو بهینه سازی کرده و ترافیک ارگانیک بیشتری دریافت کنید؛ و در نهایت رسانه‎های اجتماعی باعث ارتقای محتوای بهینه سئو و داشتن دامنه وسیعتری از مخاطبان می‎شود.
آیا باید از گوگل ادوردز و سئو به صورت همزمان استفاده کرد؟
برخی معتقدند که وقتی شما ترافیک سئو را دریافت میکنید نیازی به استفاده از تبلیغ در گوگل نخواهید داشت، اما این تفکر صحیح نیست. “حتی اگر شما رنکینگ خوبی دارید باز هم می‎توانید از گوگل ادوردز استفاده کرده و با همان کلمات کلیدی ترافیک بیشتری کسب کنید.”
شما قادر خواهید بود عملکرد کمپین‌های ادوردز خود را اندازه بگیرید و در صورت سودآور بودن حتی می‎توانید بودجه آن را برای به دست آوردن بازگشت سرمایه بیشتر، افزایش دهید.
بنابراین، کدام گزینه برای بازاریابی بهتر است؟ سئو یا گوگل ادوردز؟
پاسخ این سوال با توجه به موارد فوق کاملا مشخص است، هر دو. در ابتدا از تبلیغات در گوگل، برای دریافت ترافیک استفاده کنید و همزمان روی سئو، برنامه بازاریابی محتوا و کمپین‎های رسانه اجتماعی خود هم کار کنید تا در شبکه‎های اجتماعی بازدید و ترافیک ارگانیک دریافت کنید.
نتیجه گیری:
گوگل ادوردز و سئو رقیب نیستند بلکه همچون دو سلاح قدرتمند در انبار مهمات بازاریابی دیجیتال شما هستند. وقتی خواهان ترافیک سریع هستید از خدمات موجود در حوزه تبلیغات در گوگل بهره ببرید، اما برای موفقیت ماندگار و بلندمدت به خدمات سئو احتیاج دارید. در واقع سئو و گوگل ادوردز مکمل یکدیگرند و بهره‌گیری صحیح و مدیریت شده از آن‌ها برای هیچ وب‌سایت یا کسب‌وکاری زیان بار نبوده و حسن بزرگی محسوب می‌شود، چرا که به این واسطه در صدر رقبایشان قرار گرفته و در موفقیت از آنها سبقت می‌گیرند.، آژانس تبلیغات اینترنتی ثمین این افتخار را دارد تمامی خدمات مربوط به تبلیغ در گوگل و سئو را به مشتریان خود عرضه می‌کند.

چاپ این بخش

  غذای سگ
ارسال‌شده توسط: tehranpets - 21-02-2018, 11:32 PM - انجمن: طراحی سایت - بدون‌پاسخ

پت شاپ آنلاین تهران پتز با توجه به نیازمندی جامعه دوستداران حیوانات خانگی خدمات سریع و با کیفیت را در اولویت برنامه های خود قرار داده است . برای جلوگیری از اتلاف وقت مشتریان، سایت تهران پتز با دسته بنی های هدفمند شما را به هر آنچه که از یک پت شاپ میخواهید متصل میکند .

مشتریان میتوانند با توجه به نوع حیوانات خانگی خود و مزاج آن محصول مورد نظر خود را به وسیله مطالعه توضیحات و مشخصات کالاهای گوناگون آن را به راحتی انتخاب و خرید کنند و درب منزل تحویل بگیرند .
پت شاپ تهران پتز تمام اقلام مورد نیاز یک حیوان خانگی را در خود برای ارائه به مشتریان دارد . به طور مثال برای حیوانی مانند سگ غذای سگ ، انواع قلاده ، لباس ، لوازم بهداشتی ، تشویقی سگ ، جای خواب و ... از بهترین برند ها و مورد اعتمادترین آنها را در جهت انتخاب مطمئن مشتریان در پت شاپ آنلاین تهران پتز قرار داده است .
غذای سگ که یکی از پر اهمییت ترین اقلام مورد نیاز حیوان خانگی است با بهترین برند ها در تهران پتز موجود است . از جمله برنهای غذای سگ رویال کنین ، غذای گ بوش و ... هستند . همچنین برای تربیت حیوان خانگی خود میتوان تشویقی سگ را به صورتی انتخاب کرد که طعم و رنگ و خشکی و نرمی آن برای حیوان شما لذت بخش باشد .
بهتر است بدانید خیلی از افراد هنوز به خوبی با روش های نگهداری حیوان خانگی آشنایی کامل ندارند . خیلی از آنها به طور مثال فقط بر روی غذای سگ تمرکز میکنند ولی در صورته که باید توجه داشت که جای خواب سگ ، لوازم بهداشتی ، ظف غذا و آب و بسیاری دیگر از اکسسوری و لوازم جانبی سگ هم با ید به دقت مد نظر قرار گیرد .
 

چاپ این بخش